دختر طوفانی

شبانه...

امشب هم مثل شب های دیگر...غلت زنان روی تخت خوابش دراز کشیده...از این پهلو, به آن پهلو...بی تاب است...بی قرار است...باز هم دیوانگی مثل خوره ای به جانش افتاده... لحظه ای لبخد میزند و لحظه ای میگرید.

این برنامه ی هرشب اوست.

تا به حال شده دلت برای آرزو و خواسته هایت بتپد؟ بلرزد؟ آتش بگیرد؟

او هر شب این حال را دارد.

میدانی بی صدا ضجه زدن چقدر دردناک است؟ تصور کن...همه جا سکوت است و تو میخواهی ضجه بزنی,ناله بکنی...و غیر از تاریکی و سکوت شب فرصتی پیدا نمیکنی.

بی صدا شیون کردن یعنی نفس تنگی...یعنی خفگی...یعنی جان به لب شدن.

همه ی مردم در روز سر خوشی اش را میبینند و او در شب خود واقعی اش را.

و از سرخوشی تا شیون کردن چه فاصله  طولانی ست!

...............................................................................................................................................

پی نوشت:

-این روزها بازار خیلی چیزها گرم است.بازار خرید عید...بازار انتخابات...بازار راهیان نور...بازار تشخیص و حدس چهره ها!!لبخند

-وقتی کامنت های بعضی از بچه ها(ریوا و قلمدوش و یوسفی و ...) رو میخونم خندم میگیره.واقعا جالبه...بچه ها یه جوری باهم بحث میکنن اگار سالهاست همدیگرو میشناسن.مژه

-این روزا در حال آماده کردن دومین شماره نشریه مون هستیم,ولی پول هیچی نداریم!ناراحت

-دیگه...هیچی....

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

تغییر و تحولاتی که خواهانشم!

هوا خیلی سرده.ولی افسوس که حتی یه دونه ی سفید برف هم...استغفرالله...میگن تو کار خدا دخالت کردن و شکایت کردن از کاراش معصیته.ولی آخه من دلم هوس برف کرده!ناراحت همش خاطرات برفی چند سال پیش میاد جلو چشمم.خونه قبلی مون...محله قبلی مون که هر سال حسابی برف میومد و البته الان هم میاد....قدم زدن تو  شبای برفی...وای... شبیه رویا و خواب بود وقتی تو مه راه میرفتی.دلم برای اون موقع هایی تنگ میشه که جلوی تلویزیون میخکوب میشدیم و منتظر بودیم اخبار اعلام کنه که فردا مدارس فلان مقطع تعطیله...هنوزم که هنوزه جمله ی:"به دلیل بارش سنگین برف مدارس شیفت صبح در مناطق...تعطیل است" برام شیرین و دوست داشتنیه.اونوقت صبح که میشد با بچه ها میریختیم بیرون و میرفتیم تو دل برفا.هییییی...عجب روزایی بود!!!

باورتون نمیشه من اصلا قصد نوشتن اینارو نداشتم...یه وفعه دستم رفت به نوشتنشون!!

من اومدم تا نظر شما رو درمورد 3 مسئله بدونم:

1.من تخیلات قوی دارم...به خاطر همین تک تک کسانی رو که به وبم سر میزنن تو ذهنم میسازمشون...مخصوصا کسانی که یاران همیشگی من هستن. من واقعا دوست دارم بدونم که شماها چه جوری هستین...چه ریختی هستین...میخوام بدونم به اون چیزی که تو ذهنم از شما دارم چقدر نزدیک هستین...ای کاش دنیای مجازی دنیای فریب و حیله نبود.

2.بعضی از دوستان گاهی اشعاری رو برای مولا صاحب الزمان(عج) تو وبشون منتشر میکنن...من واقعا از این ریتم و سبک و محتوای ناامید کننده خسته شدم...همش از گناه هامون میگیم...از بی وفایی هامون...از غفلت و بی خیالیمون...از مظلومیت آقا...از بدبختی های خودمون...چرا شیوه شعر هامون رو تغییر ندیم؟! وقتی همچین شعرایی میگیم پس سعی کنیم این مشکلات رو برطرف کنیم...خودمون رو درست کنیم...خودمون رو آماده کنیم...آخه سرودن این شعرا وقتی تغییری تو هیچی به وجود نمیاره چه فایده ای داره؟! چرا تو شعرامون نگیم من دارم برای ورودت خودمو آماده میکنم؟! چرا نگیم من دارم خودمو اصلاح میکنم و گناهامو ترک میکنم؟! چرا نگیم آقا...ببین جهان کم کم داره واسه ی ظهورت آماده میشه...مردم دارن بیدار میشن...بیا که اینجا همه منتظرتن! به خدا این تغییرات میتونه تاثیر خوبی روی خودمون و دیگران داشته باشه!فقط یک تلقین مثبت و یک اراده ی قوی...

3.سعی کنیم با افراد بیشتری تبادل لینک داشته باشیم.افرادی که افکار متفاوتی با ما دارند.فقط  هم عقیده هاتون رو لینک نکنید.بذارید همه از افکارتون با خبر باشن.حتی اگه قرار باشه ازشون فحش بخوریم.

ببخشید سرتون رو به درد آوردم.

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

دوست خوش قد و بالای من!

شنبه تولد یکی از عزیزترین های ماست.عزیزی که در اوج جوانی است و این روزها 33 ساله میشود. حقیقتا جوان خوش قد و بالا و خواستنی ست.من که به شخصه جانم برایش در میرود.البته علاقه به این دوست  کمی برای من و بقیه هوادارانش سختی هایی داشته و حتی گاهی وقتها... ولی با این حال بیشتر اوقات برای من و دیگران چیزهای با ارزشی به ارمغان آورده است و به این اطمینان دارم در آینده هم مارا بی نصیب نخواهد گذاشت.

این دوست عزیز من فرزندان زیادی دارد.فرزندانی که خلف هستند و کنارش همیشه مانده اند...به قول معروف عصای دستش هستند.برایش افتخارات زیادی آورده اند.خیلی جاها هم برای حفظش از خیلی داشته هایشان گذشتند...حتی از جانشان...خیلی از فرزندان و دوستارانش به خاطر اینکه هوایش را داشتند بهشان ظلم شد،اهانت شد، در حقشان تبعیض شد، مجروح شدند،داغدار شدند،تکه پاره شدند، اما هیچ وقت پشتش را خالی نکردند و تنهایش نگذاشتند.

این دوست عزیز من دوستداران و طرفداران و مریدان زیادی دارد...ولی دشمن و بدخواه هم کم ندارد! دشمنانی که خدا نکند با کسی لج بیفتند...آن وقت است که دودمان آن بدبخت را به باد خواهند داد. ولی خیلی عجیب است...من هم از دیگران شنیدم هم خودم دیدم که این بدخواهانش از هیچ کاری برای شکستن کمرش دریغ نکردند اما هیچ وقت هم نتوانستند از عزیز بودنش کم کنند...هیچ وقت موفق نشدند ضربه ی نهایی شان را به او وارد کنند...نتوانستند محوش کنند!! البته پنهان نماند که  جاهایی هم پیروز شدند و موفق شدند رفقا و فرزندانش را  سمت خودشان بکشند ولی...ولی بازهم فایده ای نداشت!!! با کمال تعجب دیدند که برو بچه های خودشان دارند فوج فوج می آیند سمت رفیق دوست داشتنیه ما!

من حس میکنم هنوز دوست عزیزم را نشناختم.آخر این چه موجودی است که این همه تحقیرش کردند،به او تهمت زدند،آزارش دادند،فرزندان و دوستانش را محروم کردند،انواع مصیبت ها و  مکرها را سرش فرو ریختند،ولی او هنوز پابرجاست! هنوز عزیز است...دارد عزیز تر هم میشود. اصلا انگار این آزارها و شکنجه ها برایش به عنوان تقویت کننده عمل میکرده!...شاید اگه این همه دشمن نداشت انقدر دوست داشتنی و خواستنی نبود.

میدونید الان چه حسی دارم؟ حس میکنم دشمن ها و بدخواهان این یار عزیزم رو هم خیلی دوست دارم!!

.....................................................................................................

پی نوشت:

-اون موقع ها که میرفتیم راهپیمایی و شعار میدادیم:مرگ بر آمریکا...مرگ بر اسراییل...عده ای ما رو مسخره میکردن...میگفتن این دیوونه بازی ها یعنی چی؟! آخه کی صداتونو میشنوه؟! حالا رفتین گفتین مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل آمریکا و اسراییل نابود میشن؟! ولی حالا داریم میبینیم مردم جهان خوب صدامون رو شنیدن...حتی مردم خود آمریکا پرچم خودشون رو اتیش میزنن...پرچم ایران رو میرن بالا و از ما دفاع میکنن.گرچه همونایی که این حرفارو میزدن هنوزم اینارو نمیبینن...یعنی نمیخوان که ببینن.

-تو این 33 سال چی به سر این کشور و مردم آوردن! از همه جا روسرمون بارید و هنوزم داره میاد...ولی هنوزم که هنوزه مردم پشت این انقلاب ایستادن...با تمام مشکلات اجتماعی و اقتصادی و...

-از تمام اونهایی که مخالف این انقلاب ...نظام و هر حکومت اسلامی  بوده  وهستن نهایت سپاسگزاری رو داریم ک تمام این مدت بزرگواری کردن و با این نظام ساختند... دمتون گرم...ایرانی جماعت حتی اگه اپوزیسیون هم باشن بامرامن!!!نیشخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

نژاد پرستی از نوع آریایی

نگاهی به تاریخ ایران می اندازیم.تاریخی سرشار از فراز و فرود،لبریز از وقایع تلخ و شیرین،سراسر نور و تاریکی...

مردم ایران مردمی پاک طینت و نیک سرشت بوده و هستند و همواره برای این سرزمین پهناور افتخار آفریده اند که بیشتر این افتخارات و دلانگاهی به تاریخ ایران می اندازیم.تاریخی سرشار از فراز و فرود،لبریز از وقایع تلخ و شیرین،سراسر نور و تاریکی...وری ها خودشان را در برابر هجوم سختی ها و مصیبت ها نشان داده اند. مردمانی که تا بوده جوانمرد بودند و بر سر عهد و پیمانشان استوار(البته بماند که در این عصر انگار ذائقه ی بعضی ها به کلی تغیر پیدا کرده) و همیشه مخالف ظلم و پیرو حق و عدالت بودند.

اما به گمانم بعضی ها چیزهایی را به دست فراموشی سپرده اند!!!

بیشتر افتخارات و سرافرازی این خاک مدیون مردمش بوده نه پادشاهان و فرماندهانشان!!!

ایرانی ها مردمی صلح طلب و متواضع بودند،نه خودخواه و نژاد پرست.

اگر ایرانی نژادپرست بود،آن وقت با عرب جاهلیت چه تفاوتی داشت؟!

اگر در برابر یک غیر ایرانی گارد میگرفت پس فرقش با بادیه نشینان دور از تمدن عرب چه بود؟!

ایرانی آن موقع به دین یک پیامبر عرب ایمان آورد که آرمان هایش را شنید.

برادری و برابری...صلح و دوستی...ساده زیستی و قناعت...همدلی و همدردی

اینها دقیقا همان صفاتی بود که پادشاهان کسرایی و فرماندهان نظامی از آن بویی نبرده و ظلم و بیداد را پیشه خود کرده بودند.

اینها همان صفاتی بود که ایرانی عمری در پی آن بود و حال میدید در برابر قومی ایستاده که خواسته هایش را برایش به ارمغان آوردند.

لشکری که با پرچم صلح آمد و بدون جنگ و خونریزی قلوب آریایی را فتح کرد.

لشکری که برای جهانی شدن دین خدا صف کشیده بود،نه کشور گشایی و غنیمت جویی.

لشکری که با وارد شدنش به این مرز و بوم دیگر عرب نبود،بلکه ایرانی شده بود.

ایرانی ها دین اسلام را برگزیدند،نه عرب شدن را!

گویی با پذیرفتن این دین نیمه ی پنهان خود را یافته بودند و با به دست آوردنش دانشمندانی برجسته شدند؛اندیشمندانی بی همتا؛هنرمندانی بی بدیل و یکه تاز جهان متمدن و مترقی شدند.

اینها چیزی نیست که بتوان به راحتی آن را فراموش کرد یا به سادگی از کنار آن عبور کرد. زیرا آنقدر پر رنگ در ذهن تاریک حک شده است که دیگر جای شکی در آن باقی نمیگذارد. آن چیز که مسلّم است این است که آنچه ایران را در برابر تمامی مشکلات مقاوم ساخته و هنوزم که هنوز است در برابر فریب ها و نیرنگ های اغیار قد خم نکرده ایمان مردمش به پیامبر دین اسلام و علاقشان به فرزندان بزرگوارش است. معصومانی که حکمتشان هر انسان دارای قوه تعقل را متحیر میکند. عظمتشان جسم ها را سست کرده و در بند عشق سوزان خود میکنند.

اما بعضی ها از این حقیقت فراری اند...البته این چیزی طبیعی است. طبیعی است که خفاشی از روشنی روز میگریزد...طبیعی است که موش کوری از وحشت نور خورشید در دل زمین پنهان میشود.

خدای عزیزمان میفرماید:صمٌّ بکمٌّ عمیُّ فهم لا یرجعون

کر و گنگ و لالند و هرگز به حقیقت بازگردانده نمیشوند.

برطبل آریاییشان میکوبند و در دنیای تیره ی خود سیر میکنند.

جالب است بیشتر آنانی که بر حول ادعای آریایی ماندن میچرخند نه صورتشان و نه سیرتشان کمی هم مانند آنها نیست.

طرف با موهای سیخ شده همراه با سگ و دوست دختر(یا به قول خودشان داف یا جی اف)عزیزش یا کروات و تکه کلمات لاتین به این طرف و آن طرف میچرخد و سنگ به سینه ی آریایی بودن و ایران باستان میزند.

دوست عزیزم...بدان که هیچ گاه افراط انسان را به جایی نمیرساند. نه یک ملی گرای افراطی که در توهم باستانی بودنش به سر میبرد و نه یک خشکه مذهب متعصّب افراطی که با بردن نام کوروش کبیر انگشت تکفیر به سویت دراز میکند به سعادت نمیرسند.

بیایید معیارمان را حق کنیم نه سلایق شخصی خودمان

..................................................................................................

پی نوشت:

- هر چی سعی کردم به زبان محاوره بنویسم نشد که نشد!

-این مطلب چیزی بود که از مدتها پیش قصد نوشتنشو داشتم و محتوای وب یکی از دوستان باعث شد دست به قلم ببرم.پس من مخاطب خصوصی نداشتم و متنم کلی بود.لطفا از دستم دلخور نشید.

-راستی...من عمه شدم...یادم باشه اندر احوالات نام گذاری این دخمل کوچولوی زشت هم مطلب بنویسم...به نظرتون حلما اسم قشنگیه؟!

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

درد و دل هنری(2)

وقتی به سایت ها و وب های سینمایی و  متفرقه سرمیزنم نام فیلم "جدایی نادر از سیمین " بیش از بقیه فیلم ها خودنمایی میکنه. این فیلم هر جا پا میذاره کاندید میشه و جایزه میگیره.ولی من هنوز نفهمیدم این فیلم یک اثر سینمایی نابه یا یک سیاه نمایی!!!

به نظر من عاملی که باعث شد این فیلم سر زبون ها بیفته بیشتر جو سازی بود که برای این فیلم درست شده بود تا خود فیلم.

یک نگاهی که به گذشته ی سینمای ایران بندازید خواهید دید که فیلمهایی متولد شدن که اگه بهتر از این فیلم نبودن کمتر از اون هم نبودن! ولی چرا این همه اتفاقات خوشی که واسه این فیلم افتاد واسه اونا نیفتاد؟!

من که خودم هنوز موفق نشدم این فیلمو ببینم...ولی وقتی نظرات کسانی رو که این فیلم رو دیدن میپرسم بیشتر گیج میشم.

و چند چیز بیشتر منو گیج میکنه...تبریک سران سیاسی جهان غرب... چرا باید ملکه انگلیس،رئیس جمهور آمریکا،فرانسه ،کله گنده های اسرائیل  و سایرین از دیدن این فیلم ذوق کنن و هی قربون صدقه جناب فرهادی برن...

ازون ور عده ای از دولتمردان خودمون هم تبریک صمیمانه و شادباش عرض میکنن!!!

بلاخره این فیلم یه شاهکاره یا...

اصغر فرهادی

عکسهای اصغر فرهادی و پیمان معادی در مراسم گلدن گلاب

عکسهای اصغر فرهادی و پیمان معادی در مراسم گلدن گلاب

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

من زنده ام...

سلام...گاهی وقتها یه چیزایی که تو زندگی آدم به هم میخوره و کلا تمام برنامه هاتو به هم میزنه...الان نصف شبه و من بعد از یک ماه دوباره اومدم تو دنیای مجازی.

تو این یک ماه متوجه شدم که چقدر دوستون دارم...نمی خوام از دستتون بدم...

خیلی حرفها واسه گفتن داشتم ولی قسمت نشد...

14 دی تولد من بود و من یک سال به دیار باقی نزدیک تر شدم.

دوباره میام با کلی درد و دل.

یاحق

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

اعل

[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]

گذری بر خاطره ها...

این روزا روزاییه که بدجور منو غرق خاطراتم میکنه.همیشه تمام دوران زندگیم خاطره انگیز بوده.چه تلخ چه شیرین.تا قبل اینکه نقل مکان کنیم و بیایم شهر جدید پرند بیشتر خاطره هام شیرین و دوست داشتنی بود.اما از اون سال که اومدیم اینجا...البته این خاصیت ما آدم هاست که همیشه حسرت گذشته هارو میخوریم و به حالمون توف و لعنت میکنیم.اما وقتی حالمون هم به گذشته تبدیل شد میبینیم ای دل غافل...عجب روزای قشنگ و پربرکتی رو از دست دادیم. ولی خداییش دو سال اولی که اومدیم اینجا خیلی بهم سخت گذشت.مخصوصا سال 88.اون سال که واقعا سال نحس بود.هم از نظر سیاسی و اون جریانات هم از لحاظ شخصی.ولی پارسال همچین موقع هایی یکی از بهترین و قشنگ ترین روزای زندگیم بود.روزایی بود که از بند کج فهمی ها و حقارت ها رها شدم.یادش بخیر...روزای مدرسه...زنگ تفریح ها...البته واسه ما بچه های شر و درس نخون رشته ی انسانی کلاس درس هم زنگ تفریح بود!!! سال آخر بود و بچه ها از هر فرصتی استفاده میکردن.پارسال اکیپ مون هم گسترده تر شده بود.اکثرمون تو یه ردیف می شستیم و زنگ تفریح هم دور هم جمع میشدیم.از همه جا حرف میزدیم.اون آخر هم اگه...اگه وقت زیاد و حرف کم میاوردیم درمورد کنکور حرف میزدیم.حتی بچه خرخونمون که مهسا بود(همون که رتبش 3 رقمی شد) هم زیاد در مورد درس و کنکور و تست و این جوز مزخرفات!!! حرف نمیزد.

خیلی جالب بود اکثرمون تولدمون توی آذر و دی و بهمن بود.مخصوصا دی.جالب تر اینکه چند دقیقه قبل اینکه امتحانا شروع بشه(دقیقا همون لحظاتی که دیگران داشتن سکته میکردن و هنوز کتاب رو از خودشون دور نمیکردن)باز دور هم جمع میشدیم کادوهارو تقدیم میکردیم!!!انگار نه انگار که تا چند دقیقه دیگه می خواستیم بریم سر جلسه امتحان.که این کارمون با اعتراض مدیر و معاون همراه میشد.

البته ناگفته نماند که چون ما رفیق فاب دختر خانم مدیر بودیم(بهاره) زیاد بهمون گیر نمی دادن و نمیذاشتن عیشمون منقص بشه.خیلی جا ها هم هوامون رو داشتن.

آخخخخخخ...یادش بخیر وقتی بی کار میشدیم می نشستیم به تعریف و نقد فیلم ها و سریال ها...هر سریالی رو که میدیدیم در مورد ش فک میزدیم.مخصوصا شنبه ها که شب قبلش مختارنامه رو نشون میداد.من که مرید جناب مختار شده بودم مخ بچه هارو میگرفتم به کار و هی مختار مختار میکردم(البته ناگفته نماند هنوزم...)

عجب دورانی بود.الان که دارم اینارو می نویسم هی آه سوزناک میکشم.

پارسال به هر بهونه ای دور هم جمع میشدیم و هرهر کرکر میکردیم. اونقدر که معلم ها تو مدرسه پشت سرمون گفته  بودن این بچه های پیش انسانی فقط به فکر شوهر کردن هستن تا کنکور!!! ولی حالا...همه دانشگاه قبول شدیم...از هم دور شدیم...و هنوز هم مجردیم.

.....................................................................................................

پی نوشت:

- می خوام ازین به بعد بیشتر در مورد خودم بنویسم.

-اون موقعیت هایی که تا چند روز پیش واسه رسیدن به آرزوهام داشتم از دست رفت و دوباره شانس و موقعیت های جدیدی اومده جلو پام.من تلاش خودمو میکنم ولی نمیدونم چرا...خدا کنه این یکی هم از دست نره.

-حالم ازین مثلث های عشقی به هم میخوره...هم تو فیلما و سریالا هم تو زندگی روزانه مون...امیدورارم هرچه زودتر نابود بشن.

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]