من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
نظرات

سلام...گاهی وقتها یه چیزایی که تو زندگی آدم به هم میخوره و کلا تمام برنامه هاتو به هم میزنه...الان نصف شبه و من بعد از یک ماه دوباره اومدم تو دنیای مجازی.

تو این یک ماه متوجه شدم که چقدر دوستون دارم...نمی خوام از دستتون بدم...

خیلی حرفها واسه گفتن داشتم ولی قسمت نشد...

14 دی تولد من بود و من یک سال به دیار باقی نزدیک تر شدم.

دوباره میام با کلی درد و دل.

یاحق


برچسب‌ها:
 اعل
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/۸
نظرات

برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٤
نظرات

این روزا روزاییه که بدجور منو غرق خاطراتم میکنه.همیشه تمام دوران زندگیم خاطره انگیز بوده.چه تلخ چه شیرین.تا قبل اینکه نقل مکان کنیم و بیایم شهر جدید پرند بیشتر خاطره هام شیرین و دوست داشتنی بود.اما از اون سال که اومدیم اینجا...البته این خاصیت ما آدم هاست که همیشه حسرت گذشته هارو میخوریم و به حالمون توف و لعنت میکنیم.اما وقتی حالمون هم به گذشته تبدیل شد میبینیم ای دل غافل...عجب روزای قشنگ و پربرکتی رو از دست دادیم. ولی خداییش دو سال اولی که اومدیم اینجا خیلی بهم سخت گذشت.مخصوصا سال 88.اون سال که واقعا سال نحس بود.هم از نظر سیاسی و اون جریانات هم از لحاظ شخصی.ولی پارسال همچین موقع هایی یکی از بهترین و قشنگ ترین روزای زندگیم بود.روزایی بود که از بند کج فهمی ها و حقارت ها رها شدم.یادش بخیر...روزای مدرسه...زنگ تفریح ها...البته واسه ما بچه های شر و درس نخون رشته ی انسانی کلاس درس هم زنگ تفریح بود!!! سال آخر بود و بچه ها از هر فرصتی استفاده میکردن.پارسال اکیپ مون هم گسترده تر شده بود.اکثرمون تو یه ردیف می شستیم و زنگ تفریح هم دور هم جمع میشدیم.از همه جا حرف میزدیم.اون آخر هم اگه...اگه وقت زیاد و حرف کم میاوردیم درمورد کنکور حرف میزدیم.حتی بچه خرخونمون که مهسا بود(همون که رتبش 3 رقمی شد) هم زیاد در مورد درس و کنکور و تست و این جوز مزخرفات!!! حرف نمیزد.

خیلی جالب بود اکثرمون تولدمون توی آذر و دی و بهمن بود.مخصوصا دی.جالب تر اینکه چند دقیقه قبل اینکه امتحانا شروع بشه(دقیقا همون لحظاتی که دیگران داشتن سکته میکردن و هنوز کتاب رو از خودشون دور نمیکردن)باز دور هم جمع میشدیم کادوهارو تقدیم میکردیم!!!انگار نه انگار که تا چند دقیقه دیگه می خواستیم بریم سر جلسه امتحان.که این کارمون با اعتراض مدیر و معاون همراه میشد.

البته ناگفته نماند که چون ما رفیق فاب دختر خانم مدیر بودیم(بهاره) زیاد بهمون گیر نمی دادن و نمیذاشتن عیشمون منقص بشه.خیلی جا ها هم هوامون رو داشتن.

آخخخخخخ...یادش بخیر وقتی بی کار میشدیم می نشستیم به تعریف و نقد فیلم ها و سریال ها...هر سریالی رو که میدیدیم در مورد ش فک میزدیم.مخصوصا شنبه ها که شب قبلش مختارنامه رو نشون میداد.من که مرید جناب مختار شده بودم مخ بچه هارو میگرفتم به کار و هی مختار مختار میکردم(البته ناگفته نماند هنوزم...)

عجب دورانی بود.الان که دارم اینارو می نویسم هی آه سوزناک میکشم.

پارسال به هر بهونه ای دور هم جمع میشدیم و هرهر کرکر میکردیم. اونقدر که معلم ها تو مدرسه پشت سرمون گفته  بودن این بچه های پیش انسانی فقط به فکر شوهر کردن هستن تا کنکور!!! ولی حالا...همه دانشگاه قبول شدیم...از هم دور شدیم...و هنوز هم مجردیم.

.....................................................................................................

پی نوشت:

- می خوام ازین به بعد بیشتر در مورد خودم بنویسم.

-اون موقعیت هایی که تا چند روز پیش واسه رسیدن به آرزوهام داشتم از دست رفت و دوباره شانس و موقعیت های جدیدی اومده جلو پام.من تلاش خودمو میکنم ولی نمیدونم چرا...خدا کنه این یکی هم از دست نره.

-حالم ازین مثلث های عشقی به هم میخوره...هم تو فیلما و سریالا هم تو زندگی روزانه مون...امیدورارم هرچه زودتر نابود بشن.

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید


برچسب‌ها: