من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۳٠
نظرات

سلام؛

از لحاظ تفکر،عقیده،آرزو و مقصد داشتن...

من با پارسال خیلی فرق کردم...از همه لحاظ...

خیلی فرق کردم...

 

اون موقع سطحی نگر بودم...همین چند ماه پیش!!!

بچگانه فکر میکردم...

من حس میکنم خیلی بزرگتر شدم...خیلی پیشرفت کردم... نمدونم این حس من درسته یا این هم یه حس بچه گانه ست...

من حس میکنم خوشبخت تر از اون موقع هام...از ته دل احساس شادی میکنم...از ته دل میخندم...

منی که تاچند وقت پیش میخندیدمو دوستام میگفتن:اااا...چه عجب خندیدی!!!

حالا اگه یه کم پکر میشم همه تعجب میکنن و میگن : چت شده امروز ناراحتی!!!

من فکر میکنم اون موقع ها خیلی مادی فکر میکردم و تمام خواسته هام محدود و سطحی بود...

ولی الان من ازین دنیا..."دنیا" رو نمیخوام...

من برام دیگه مهم نیست چقدر عمر بکنم...چقدر بخورم...چقدر بخرم...ازدواج کنم و به"وصال" برسم...

نمیدونم شاید از نظر شما خیلی مسخره باشه ولی من حس میکنم این حس خوشبختی و خوشی من دلیلش همینه...

من میخواستم از شما دوستای عزیزم بپرسم...این حس من... طرز فکر من درسته یا غلط؟ شما با من موافقین؟

از دوستانی هم که بار اولشونه میان اینجا خواهش میکنم جواب بدن کمکم کنن...

راهنماییم کنید...

 


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۳٠
نظرات

برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/٢٤
نظرات

دو روزه که حالم خرابه...

قبلا شنیده بودم که مرگ همیشه هم آغوش انسان بوده و هست... از زمانی که متولد میشه در آغوش مرگ متولد میشه،در آغوش مرگ زندگی میکنه و در آغوش مرگ جون میده...

دو روزه که اینو با تمام وجود حس میکنم و این حس داره منو...

دیروز که خبر رفتن دوستم مژگان رو شنیدم شوکه شدم...باورم نمیشد...هنوزم باورم نشده...اصلا هیچ جور تو کتم نمیره!!!

نمیدونم تاحالا دوست از دست دادی یا نه...

دعا کن که هیچ وقت دچار این داغ نشی...

وقتی امروز با بچه ها رفتیم خونشون،وقتی عکس روبان زده شو دیدم؛

به حقارت و بی ارزشی این دنیا "بیشتر" پی بردم...

طفل معصوم چه نقشه ها که واسه آیندش نکشیده بود... تازه داشت بعد از دوسال به عشقش میرسید...

بعد از دوسال دوری و انتظار...

چند روز دیگه نامزدیش بود...دوره آرایشگری رو گذرونده بود و میرفت کلاس گریم...

دخترک بیچاره یه لحظه هم به فکرش نمیرسید که تو همین سن جوونی بره زیر چرخ کامیون!!! و ملک الموتش یه هیولا باشه...

چقدر ما انسانها ناچیزیم!!! چرا انقدر به خودمون مینازیم؟!

حالا دیگه مرگمو دور و دیر حس نمیکنم...

آخخخخ...دارم دیوونه میشم خدا...

 

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید  نام:  47028547685780379635.jpg مشاهده: 0 حجم:  73.7 کیلو بایت


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۱٦
نظرات

امشب آخرین شب است...

آخرین شبی که عاشقی در کنار معشوقش است...                          

آخرین ساعاتی ست که عاشقی دستان پاک و رنجور معشوقه اش را در دست میفشارد...

آخرین لحظاتی ست که عاشقانه به صورت مهتابی و معصوم دلبرش مینگرد...

آه... آخرین نفس هایی ست که از سینه عاشق بازدم میشود... سینه ای که پر از درد است...پر از غصه است...

سینه ای که میخواهد از فشار این غم هزار تکه شود...

عاشق روزی هزار بار با خود تکرار میکند: این موجودمگر امانت خدا روی زمین نیست؟! مگر حبیبه خدا نیست!؟ مگر خدای مجسم نیست؟!

پس چرا این مردم با او اینگونه کردند؟!

نمی دانم...نمی دانم آیا عاشق فهمید آنچه معشوقه اش را از پا درآورده زخم های پیکرش نیست...بیماری جسمانی اش نیست...

این بیماری که او را به این حال و روز انداخته و به حالت احتضار کشانده...

             دست های به ریسمان بسته شده معشوق اش است...

                نه پهلوی بشکسته اش...نه سینه زخمی اش...

                            نه کودک سقط شده اش...

نمی دانم...نمی دانم آیا عاشق فهمید معشوقه اش از خانه نشین شدن مولایش اینگونه پرپر میزند... از بی حرمت شدن ولایت دارد آب میشود...

           نمیدانم آیا عاشق فهمید معشوقش روزی هزار بار...

یا فاطمه الزهرا(س)


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۱٠
نظرات

خلیجی که همیشه فارس می ماند

برای من

                   برای تو

برای کشور زیبایمان ایران

خلیجی که برایش نقشه ها دارد اهریمان

خلیجی که سراپا لاله و خون است

و گهواره صد هزار مجنون است

تو ای دریای سبزم ای خلیج فارس

              خلیجی که برای سرقت اسمت

سگان بی همه چیز میکنند پارس

تویی زیباتر از زیبا

                      توی دریا تر از دریا

من به روی ماسه هایت یادگاری مینگارم

                            من که با اسم قشنگت ماندگارم

                      مینویسم:

               خلیج تا ابد فارس دوستت دارم

بلاخره بعد از مدت ها یه چیز شبه ادبی از ذهنم تراوش کرد... فقط به عشق

خلیج همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه فارس...

واقعا این تنها کاری بود که از دستم برمیومد.

دوست دارم دریای بی انتها...چون مظهر غرور من هستی...هویت من هستی... یادآور خون عاشقان و پاکبازان هستی...اگه همه عالم جمع بشن و بخوان نام تورو به خلیج {...} تغییر بدن...

                              من نمیذارم...

 


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۳
نظرات

چقدر دلم برات تنگ شده...

برای معصومیتت، مهربونی هات، سادگی هات...

برای موهای وزوزیت...

چقدر دوست داشتنی و مظلوم بودی... وقتی غرق تو دنیای آبی قشنگت میشدی دیگه حس نمیکردی تو این کنام دیو زندگی میکنی...

دلم برای دل پاکت تنگ شده خانم کوچولو... برای رویاهای طلاییت... رویاهایی که هیچ وقت رنگ حقیقت به خودش نگرفت...شاید زیبایی و درخشش اون رویاها به این بود که هیچ وقت به حقیقت نپیوست...

چون حقیقت طعم تلخ مثل زهر مار خودش رو به اون میداد و اون دنیای زیبا دیگه زیبا نبود...

دوست دارم مثل تو بی خیال همه سیاهی ها، تو آسمون زلال رویاهام پرواز کنم و تا قیامت فرود نیام... ولی صد حیف که تو دنیای بزرگا آدما به جرم داشتن رویا محکوم میشن...

ولی من این سد رو میشکنم...

                                    سدّ نرسیدن به رویاهات رو...

نابودش میکنم

دختر کوچولوی مو وزوزی دلم برات یه ذره شده... حتی کوچکتر از دل سنگی مردم این عالم...

قول میدم تو رو به تموم آرزوهات برسونم... به همه آرزوهات

                         به همشون...

 


برچسب‌ها: