من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/۳٠
نظرات

تو روزنامه ها و سایت ها نوشتن پیش تولید سریال "دا" رو شروع کردن.

از دو سال پیش این آرزو گوشه دلمه که یه روزی...من نقش سیده زهرا حسینی رو بازی کنم.افسوس

شاید خیلی واستون خنده دار باشه...ولی داشتم میترکیدم...نمیدونستم به کی بگم...بهترین کس شماهایید واسه همچین درد و دلی.خجالت

اگه اون نقشو به کس دیگه ای بدن...من مثل یک عاشق شکست خورده میشم.دل شکسته

نخند دیگه...قهر

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٢٩
نظرات

از تعجّب بهت زده بودم.هاج و واج به آن دو پیکر سیاه نگاه میکردم.تمام قدرتم را در یک قطعه کوچک بدنم جمع کردم و با تحکّم گفتم: به من بگید من الان کجا هستم و چرا اینجا اومدم... و خیلی زود دوباره به حالت اولم برگشتم و ناله کنان گفتم:

شما رو به خدا قسم بهم بگید من اینجا چی کار میکنم... حقّمه بدونم چرا دچار این عذاب وحشتناک شدم!!!

یکی از آن دو گفت:اینجا که تو هستی برزخ جانته!

مکثی کرد و آن یکی ادامه داد:جسم تو نمرده...هنوز زنده ست...این روح توست که دچار یک اغمای سنگین شده...این روح توست که به خواب فرو رفته...این جا مکانیه که تو و امثال تو میان اینجا...کسایی که مثل تو گناه کردن،معصیت کردن و با ظنّ اشتباهشون که ناشی از تیرگی روحشونه روی رحمت بی انتهای خداوند خط بطلان کشیدن...کسی که همچین ظلمی در حق پروردگار کریم انجام بده قبل از اینکه بمیره مرده ست و سزاوار این حالته...خوب...میدونی ما چی و کی هستیم؟

من که تا آن لحظه سراپا سکوت بودم گفتم:نه!

آن یکی ادامه داد: ما همان دو فرشته ایم که از بدو تولد همراه تو بودیم.دو فرشته که بر شانه های چپ و راستت همراهیت میکردن و نامه اعمالتو ثبت میکردن. من فرشته ای هستم که اعمال بدت رو مینوشتم و خیلی هم پرکار تر از این یکی بودم. بارها اعمال زشتت را به امر پروردگار ندیده گرفتم و خط سیاهی روی آن کشیدم.بارها شده بود که تو ایامی خاص،وقتی عمل خوبی از تو سر میزد،هرچند کوچک،این یکی چند برابر مینوشت و من بسیاری از سیاهی های نامه ات را پاک میکردم.

کمی مکث کرد و با لحنی سوزناک ادامه داد:نگرانی پروردگار کاملا مشهود بود، منتظر بهانه ای بود تا از کولبار گناهت کم کنه،بهت خیلی امیدوار بود،بی تاب بود که توبه کنی و برگردی به آغوشش،اما تو...با یه جمله...همه امیدش رو ناامید کردی...

و دوباره مکث کرد.گویی داشت میگریست.چیزی مثل بغض در گلویم گیر کرده بود و نفسم را به شماره انداخته بود.

آن یکی با لحنی غمناک تر ادامه داد:«من اگه خدا داشتم این همه تو لجن دست و پا نمیزدم»...این همون جمله تو نبود؟؟

راست میگفت.این همان جمله ای بود که آخرین بار، در آن تاریکی شب زیر لب زمزمه کردم و یک آن دیدم در غسّالخانه هستم.انگار آب جوش روی جانم ریختند.

 _وقتی تو این جمله رو گفتی،عرش خداوند به لرزه درومد.خداوند توصیف کردنی نیست...اما برات مثال میزنم تا نهایت ظلمت رو حس کنی...او مانند مادر فرزند از دست داده ای شد که در فراق فرزندش ضجه میزنه.برای چند هزارمین بار پروردگار این جمله رو شنید و از چند هزارمین بنده اش ناامید شد. این دو موجود سیاه که روبروی تو هستند،نتیجه سیاهی روح خودت است.

دیگر چیزی نمیشنیدم.گوش هایم سوت میکشید.بدنم میلرزید.بیش از قبل. بدنم را در خودم جمع کردم.از عمق جگر سوخته ام فریاد زدم:خداااا،منو ببخش، میخوام برگردم پیش خودت...

_نسیم...نسیم...پاشو...نسیم یه خبر خوب دارم برات...پاشو دیگه تنبل خانم.

نور چشمانم را آزار میداد.به سختی پلکهایم را باز کردم.مادرم بالای سرم ایستاده بود.خوشحال بود.من هنوز بهت زده بودم.نمیدانستم کجا هستم.

_چه عجب...ساعت خواب!!!

_چی شده مامان؟!

_همین الان تلفن زنگ زد.یادته دوماه پیش یه مسابقه شرکت کرده بودی؟ گفتن برنده شدی،بگو چی؟

پوزخندی زدم.از جایم بلند شدم و نشستم.در حالی که خمیازه میکشیدم گفتم: لابد کتابی،دوچرخه ای،همزنی...

مادرم به آرامی زد توی سرم و گفت:نه خنگ خانم...کربلا برنده شدی...ساکتو ببند که هفته دیگه راه میفتی...

تا چند ثانیه به چشمان مادرم که از خوشحالی برق میزد خیره شدم.باورم نمیشد. تمام چیزهایی که تا لحظاتی پیش شاهدش بودم از جلوی چشمانم گذشت.اتفاقی که مطمئن بودم خواب نبود.درد گلویم را حس میکردم.فریادهایی که زده بودم...هنوز پیشانیم درد میکرد.خودم را در آغوش مادرم انداختم و های های گریستم.مادرم هم با من گریست.اما او نمیدانست من چرا گریه میکنم...نمیدانست من دارم از شوق سوار شدن در کشتی نجات میگریم.او نمیدانست این همان گریه ایست که لحظه تولدم از حلقم شنید...

او نمیدانست...

.......................................................................

پی نوشت:

_تمام شد...دوست دارم بدونم این داستان،که البته خیلی هم داستان نبود به درد بخور بود یا نه.

_فکر کنم همه چی داره حل میشه...بازم برام دعا کنید


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٢۳
نظرات

نام غدیر را که میشنوم...

یاد عهد های شکسته می افتم...

یاد دستهای بسته می افتم...

یاد پهلوی بشکسته می افتم...

یاد جوانمرد در خانه نشسته می افتم...

یاد جگر و تن پاره پاره می افتم...

یاد در خشیدن پنهانی 8 ستاره می افتم...

و یاد یوسفی می افتم که عزیزانش او را در چاه غفلت خود انداختند و...

غدیر تنها عیدی ست که بغضم را منفجر میکند...

عید غدیر خم

 


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/۱٧
نظرات

خودم را برای هر اتفاق هولناکی آماده کرده بودم.از شدت گرما بدنم میسوخت.آنجا کم کم روشن شد.مانند خانه تاریکی که در آن هیزم آتش بزنند.حس میکردم دارم آتش میگیرم.تمام وجودم گر گرفته بود.چشمانم را بستم.با خودم گفتم آنقدر کثیف بودی که بدون سوال و جواب عذابت شروع شد.چیزی در درون وادارم میکرد چشمانم را باز کنم.چشمانم را به زور گشودم.دو موجود عظیم الجثه روبرویم ایستاده بودند.آنها نه زیبا بودند و نه زشت.آنها فقط دو پیکر سیاه و تاریک بودند.آرام آرام جلو آمدند و کنارم قرار گرفتند.با تمام هستی ام فریاد زدم.با این فریاد انگار باری سنگین از سینه ام برداشته شد.سکوت کردم و منتظر عکس العمل آنها شدم.یکی از آنها پرسید: میدونی کجایی؟

تن صدایش خیلی عجیب بود.انگار هیچ گاه همچین صدایی در گوشم نپیچیده بود.صدایی که انگار ترکیبی بود از صدای طوفان،غرش ابرها،فریاد سیل خروشان و نعره امواج دریا!

با صدایی که نمیدانستم صدا بود یا نه گفتم:مردم،تو قبرم...

وقتی این را گفتم حس کردم توجهش به آن یکی جلب شد.من اصلا او را نمی دیدم اما تعجبش را به وضوح حس کردم.

آن یکی حرفم را تکرار کرد:مردم، تو قبرم!!!

عکس العملشان ترس و تعجب مرا برانگیخت.اولی دوباره حرف زد:خیلی هم با اونجا فرق نمیکنه...

این حرف تعجب مرا بیشتر کرد.نمیدانستم معنی حرفش چیست. تکرار کردم: من مردم،تو قبرم... و ادامه دادم:زیر خروارها خاک دراز کشیدم و منتظر اینم که منو عذاب کنید.

یکی از آنها گفت:بله،اگه همونجا بودی حتما قبرت جهنمت میشد...

آنها چه میگفتند؟!؟! طوری حرف میزدند که انگار من جای دیگری هستم. سیل علامت های تعجب و سوال داشت مرا با خود میبرد که یکی از آنها را مرا به خودم آورد: میدونی چرا به درک واصل میشدی؟

با این سوالش کمی جا خوردم. با ناله جواب دادم: چون خیلی گناه کردم...

دوباره پرسید: مثلا چه  گناهی؟

جواب دادم:شرم دارم بگم، خیلی کثافت بودم،خیلی...

از صداقت خودم خنده ام گرفت.منو صداقت؟! کم کم دروغگویی هایم را به خاطر آوردم، تهمت زدن هایم را،غیبت کردن هایم را،نامردی هایم را،دل شکانده هایم را،افکار پلیدم را و و و...

آن یکی دوباره مرا به خودم آورد: همه شان رو شنیدم...

_چی؟!

_گفتم همه شان رو شنیدم،همه اون گناهانی رو که با خودت مرور کردی،اما اون گناهی رو که ما و تو به خاطرش اینجا هستیم رو نشنیدم!!!

دوباره تنم به لرزه درآمد.وحشت جلوی چشمانم را تیره و تار کرده بود.با خودم گفتم من دیگر چه گناهی کردم که به این روز افتاده ام! مگر چه کرده ام که یادم نیست! با فریادی که بیشتر به صدای گوسفندی وحشت زده شباهت داشت گفتم: بگید اینجا کجاست؟ شماها چی هستید؟ مگه من چه غلطی کردم که به این حال گرفتار شدم؟بگید بگید... و شروع کردم به زاری.

ناگهان آن دو جمله ای گفتند که باعث قطع شدن زاری ام شد: نا امیدی از رحمت پروردگار...

.........................................................................................

پی نوشت:

_خبر خوش،این داستان داره تموم میشه و قسمت بعدی آخرین قسمتشه...

_فکر کنم کارا رو به راهه، دیگه ازون اضطراب های درد آور خبری نیست، گرچه یه ماه بیشتر فرصت ندارم و هنوز...

_نمیدونم چرا بازدید وبلاگم کم شده، به خاطر این داستان دلهره آوره یا اینکه دیر آپ میکنم؟ آخخخ قلمدوش جون اگه تو نبودی من چه خاکی به سرم میریختم بامرااام؟! ایول که رفیق تا آخر خطی.

_بازم تاکید میکنم واسم دعا کنید.


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٢
نظرات

دیگر همه چیزتمام شده بود.همه چیز....

دیگر باید حقیقت تلخی را می پذیرفتم.مردن و دفن شدن زیر خروارها خاک.

سرما تا عمق جانم نفوذ کرده بود.هنوز صدای گریه ها را میشنیدم.صدای صوت محزون مداح را میشنیدم.صدای بیل را که با تمام قدرت با سر در خاک ها هجوم میبرد و به نرمی آنها را بر گور میریخت.این را پذیرفتم که مرده ام. بلاخره نوبت من هم رسید. چقدر زووود! چقدر زود نوبت من شد!

من احمق فکر میکردم حالا حالاها فرصت دارم...آن قدر وقت دارم که برای کارهایم عجله نکنم ...خیلی برای رسیدن به مقاصدم به خودم زحمت ندهم...

اما حالا...

باید منتظر میماندم تا ببینم به کجا میرسم.

وقتی به خودم آمدم دیگر صدای مداح به گوشم نمیرسید.صداهای همهمه ها و زاری ها دورتر میشد.کم کم داشتم سکوت عجیبی را حس میکردم.همه داشتند مرا تنها میگذاشتند.وحشتی که در وجودم رخنه کرده بود چند برابر شد. صدایشان کردم:

مامان...مامان...نری...منو اینجا تنها نذارید...بابا...بابایی...من میترسم...بچه ها...تو رو خدا منو با خودتون ببرید...

هیچ کس جوابی نداد...هیچ کس برنگشت...خواستم بلند شوم و از آنجا فرار کنم.اما چنان سرم به سنگها کوبیده شد که از درد نعره زدم.

دیگر هیچ راهی نبود.من بودم و من...

سکوت با خنجرش دلم را پاره پاره میکرد.دیوانه وار میلرزیدم...نمیدانستم این لرزش از سرما بود یا از وحشت...

لحظه ای بعد لرزشی شدیدتر را با خودم حس کردم...اما...اما این من نبودم که میلرزیدم...دیوارها و خاک ها بودند که تکان میخوردند!

یعنی زلزله آمده بود؟!...

تکان ها هر لحظه شدیدتر میشد و صداهای مهیبی به گوش میرسید.اتفاقی بود فراتر از یک زمین لرزه. فریاد میزدم...

با وجودم زمزمه کردم: بدبخت،اینها همان دو فرشته اند...نکیر و منکر...همان دو ملک ترسناک...خدا به دادت برسد.

ادامه دارد

.............................................................................................

پی نوشت:

_این روزها اضطراب وحشتناکی مثل کنه چسبیده بهم...اونقدر شدیده که حس میکنم سوزن بزرگی رو هی تو قلبم فرو میکنن...انگار قلبم ورم کرده...گاهی اونقدر دردش شدید میشه که میزنه به دست و کتف و قفسه سینم...یه چند روزه حواسپرتی هم گرفتم. میترسم اثرات همون اضطراب باشه. در کل حالم خیلیییی بده.

_واسم خیلی دعا کنید...مسئولیت یه کار بزرگ و سنگین رو به عهده گرفتم...مثلا دوستا هم کنارم هستن ولی بود و نبودشون غیر یکی دو نفر واسم فرقی نمیکنه...اگه از پسش برنیام و جور نشه...خیلی بد میشه...خیلی...

_ای خدااااا...همه این سختی هارو  فقط واسه خاطر تو و رفقات دارم تحمل میکنما...


برچسب‌ها: