دختر طوفانی

کم یا زیاد!!!؟؟؟

عجیبه...واقعا عجیبه...وقتی در مسائل اجتماعی نگاهی به وضعیت جوونامون میندازیم خیلی چیزا فکرمون رو مشغول میکنه ...حالا من نمیخوام بحث روانشناسی و جامعه شناسی و غیره و غیره بندازم.یعنی اصلا تواناییش رو ندارم.میخوام در زمینه اعتقادی با هم حرف بزنیم.

یه سوال بزرگ تو ذهنمه...میخوام فکر شما رو هم مشغول کنم.

چی باعث شده عده ای جوون که رگه های اعتقادی و مذهبی داشتند یه دفعه مسیر عوض بکنن و برن سمتی که نباید برن.اصلا انگار همه عقاید و علایق مذهبی شون رو از دست میدن.این تحولات هم متاسفانه میشه نقل محافل و وسیله ای برای امیدواری دشمنان.اما عده ای رو در سطح کشور خودمون و در سطح جهان میبینیم که عکس این تحول رو دچار میشن...یعنی از عالم مادیات کوچ میکنن و در آسمون معنویات پرواز میکنن...به چیزهایی دست پیدا میکنن که عمرا ماها تو تمام عمرمون بهش نرسیدیم...به قول معروف و به عقیده بنده حقیقت رو درک میکنن.

با اینکه خیلی کم کاری میکنیم...در هر زمینه ای...از ما مردم عادی گرفته تا مسئولین و بزرگان...ولی انگار با تمام تبلیغات...با تمام سختی ها و با تمام موانع عده ای که عاشق میشن خیلی بیشتر از کسایی هستن که فارق میشن!

به همون اندازه که باطل خودش رو میکشه بالا حق هم بالاتر میره...

عجب جنگیه جنگ بین حق و باطل...

باطل با تمام نیروی خوفناک اهریمنی خودش وارد میدون میشه ولی حق دست خالی میاد و پیروز  میدون میشه...

وقتی به این موضوع فکر میکنم مو به تنم راست میشه...

همه دارند به فطرت الهی شان برمیگردند.

خدایا آخر و عاقبتمون رو ختم به خیر کن...

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٧ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
واقعا که!!!

سلام دوستان عزیز...

والا زمان های قدیم وقتی یه دوستی یه دفعه غیبش میزد و مردم نبودش رو حس میکردن نگران میشدن و سریع به پرس و جوی احوالش میپرداختند.ولی مثل اینکه واقعا تو این دوره و زمونه همه چی عوض شده!!! بعضی دوستان براشون سوال پیش نیومده بود که من کجام؟! چرا نه آپ میکنم نه بهشون سر میزنم!؟ به جز یه نفر بقیه انگار نه انگار.قهر

حالا باز جای شکرش باقیه که اتفاق بدی واسم نیفتاده بوده...خداییش اگه مرده بودم کوچکترین عکس العملی نشون نمیدادینعصبانی

فعلا اومدم که اعلام وجود کنم...تا بعد

یاحق

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
اینجا طالب تو اند!

چشمهایت را باز کن...

گوشهایت را تیز کن...

با جان دل بشنو...

هنوز قافله در حرکت است...

هنوز فریاد هل من ناصر پسر فاطمه به گوش میرسد...

هنوز این قافله یار می طلبد...یاری باوفا...

خوب ببین...نه با چشم سر...با چشم دل...با چشم جان...

صدای قافله را میشنوی...

تو را دارد صدا میکند...

تاریخ نیز با قافله هم نوا شده است...

تاریخ میخواهد قهرمان دیگری را در دل خود نقش بزند...

بلند شو...یک یا حسین بگو...برخیز...

برخیز که این روزها فریاد یا لثارات الحسین به گوشت خواهد رسید...

جهان منتظر توست دلاور!

[ ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
نمایش

علی اصغر...

اسمش که به گوشت میخورد حالت دگرگون میشود...

اولین صحنه ای که جلوی چشمان غم زده ات نقش می بندد،نوزاد سفید و زیباییست که لبهایش خشکیده...از شدت گرسنگی و تشنگی نای گریستن ندارد...زبان کوچکش جلوی چشمانت ظاهر میشود که دور لبهای بی رنگش می دود...در آغوش پدرش است... با چشمان بی فروغش به چهره نورانی پدرش خیره شده...نگرانی دل پدر را از عمق چشمانش می خواند....لبخند کمرنگی به پدر هدیه می دهد...دل پدر می لرزد...

صحنه ها پشت سر هم از جلوی چشمانت رد میشود...میخواهی جلوی عبورشان را بگیری...اما نمیتوانی...

پدر به سوی لشکر قدم بر میدارد...قدم هایش لحظه ای تند و لحظه ای کند میشود...کودکش را در آغوش میفشارد...کودک مانند عروسکی بی جان بر روی دستانش است و فقط چشمانش به این سمت و آن سمت میچرخد و گاهی...گاهی به آسمان خیره میشود...در دل پدر غوغاست...ای کاش این جگر گوشه اش ذره ای وجود آن بیچارگان را تکان میداد...

دقیقا رو بروی لشکر ایستاد...تو چشمانت را میبندی تا این صحنه ها را نبینی...اشکها از چشمانت جاری میشود...اما فایده ای ندارد... دستان پدر را میبینی که بلند میشود... کودک هر لحظه به آسمان نزدیکتر میشود...همه لشکریان متعجبانه به کودک مینگرند...نمیدانند قصد پدرش از این کار چیست...پدر فریاد میزند:آب...فقط یک قطره...برای این کودک...

همه در سکوت به سر میبرند...پدر ادامه میدهد:برای خودم نمیخواهم...فقط برای این کودک معصوم...او که گناهی ندارد...من رو به روی شما ایستاده ام!

هنوز سکوت است...تو اشکهایت را پاک میکنی...منتظر میمانی... پدر با لحنی مهربانتر میگوید:به خدا قسم آب را برای خودم نمیخواهم...اگر باورتان نمیشود خودتان ببریدش و سیرابش کنید...

شگفت زده ای...چرا پدر کودکش را میخواهد به دست دشمنانش بدهد...اینها که تمام عزیزانش را تکه پاره کردند!!! این سوالیست که در سر آنها نیز مغز شان را میکوبد...

در لشکر ولوله به پا میشود...پدر منتظر است...به سربازانی خیره شده  که در چشمانشان شک و دو دلی موج میزد...ناگهان حس می کند دستانش داغ شده است...خیس شده است...نگاه امیدوارانه اش را از سربازان برگرفت و به آسمان نگاه کرد...

تو ناله میزنی...زار میزنی...کودک را میبینی که روی دستان پدر...نزدیک آسمان دست و پا میزند...گویی میخواهد پرواز کند...صدای خر خر هایش دارد روحت را از جسمت جدا میکند...پدر دستانش را پایین می آورد...به قنداق گلگون علی نظری می اندازد...به سر کوچکش که به پوستی آویزان است...دستانش پر از خون شده است...خونی که از جنس ملکوت است...آخرین تصویر نیز از جلوی چشمانت میگذرد...پدر دستانش را بالا میبرد و خونها را به عرش خدا میپاشد...حتی قطره ای نیز بر خاک فرود نمی آید...

نمایش تمام شد...تو هنوز گریه میکنی...هنوز آرام نشده ای...اما من میخواهم به تو چیزی بگویم که تا ابد آرام نشوی...میخواهم مثل خودم شعله بر جانت بیفتد...

کارگردان،تهیه کننده،نویسنده و بازیگر این نمایش فقط حسین است و تنها بیننده ی این نمایش جگر سوز تو هستی.او این نمایش را برای تو به اجرا در آورده...برای تو که بدانی و بفهمی و بشناسی که عاشق کیست...دشمن کیست...راه چیست...

ای کاش...

گردهمایی شیرخوارگان حسینی در مصلی تهران

[ ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
فاجعه

چقدر وحشتناک است...

بر این باور باشی که عاشق حسینی...

یاور حسینی...

داغدار حسینی...

و نوکر او...

ولی حقیقت این باشد که تو روبروی او ایستاده ای...

و تو یک عمر "تصور" میکردی

حسین شفیع توست

...............................................................................

پی نوشت:

_بیایید به خودمان ننازیم که شیعه حسینیم...یک لحظه غفلت ما را در جهنم سقوط میدهد...بیایید تا قبل اینکه تواب شویم حر بن ریاحی باشیم.

_خداوند همه مارا عاقبت بخیر کند...

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]