علی اصغر...
اسمش که به گوشت میخورد حالت دگرگون میشود...
اولین صحنه ای که جلوی چشمان غم زده ات نقش می بندد،نوزاد سفید و زیباییست که لبهایش خشکیده...از شدت گرسنگی و تشنگی نای گریستن ندارد...زبان کوچکش جلوی چشمانت ظاهر میشود که دور لبهای بی رنگش می دود...در آغوش پدرش است... با چشمان بی فروغش به چهره نورانی پدرش خیره شده...نگرانی دل پدر را از عمق چشمانش می خواند....لبخند کمرنگی به پدر هدیه می دهد...دل پدر می لرزد...
صحنه ها پشت سر هم از جلوی چشمانت رد میشود...میخواهی جلوی عبورشان را بگیری...اما نمیتوانی...
پدر به سوی لشکر قدم بر میدارد...قدم هایش لحظه ای تند و لحظه ای کند میشود...کودکش را در آغوش میفشارد...کودک مانند عروسکی بی جان بر روی دستانش است و فقط چشمانش به این سمت و آن سمت میچرخد و گاهی...گاهی به آسمان خیره میشود...در دل پدر غوغاست...ای کاش این جگر گوشه اش ذره ای وجود آن بیچارگان را تکان میداد...
دقیقا رو بروی لشکر ایستاد...تو چشمانت را میبندی تا این صحنه ها را نبینی...اشکها از چشمانت جاری میشود...اما فایده ای ندارد... دستان پدر را میبینی که بلند میشود... کودک هر لحظه به آسمان نزدیکتر میشود...همه لشکریان متعجبانه به کودک مینگرند...نمیدانند قصد پدرش از این کار چیست...پدر فریاد میزند:آب...فقط یک قطره...برای این کودک...
همه در سکوت به سر میبرند...پدر ادامه میدهد:برای خودم نمیخواهم...فقط برای این کودک معصوم...او که گناهی ندارد...من رو به روی شما ایستاده ام!
هنوز سکوت است...تو اشکهایت را پاک میکنی...منتظر میمانی... پدر با لحنی مهربانتر میگوید:به خدا قسم آب را برای خودم نمیخواهم...اگر باورتان نمیشود خودتان ببریدش و سیرابش کنید...
شگفت زده ای...چرا پدر کودکش را میخواهد به دست دشمنانش بدهد...اینها که تمام عزیزانش را تکه پاره کردند!!! این سوالیست که در سر آنها نیز مغز شان را میکوبد...
در لشکر ولوله به پا میشود...پدر منتظر است...به سربازانی خیره شده که در چشمانشان شک و دو دلی موج میزد...ناگهان حس می کند دستانش داغ شده است...خیس شده است...نگاه امیدوارانه اش را از سربازان برگرفت و به آسمان نگاه کرد...
تو ناله میزنی...زار میزنی...کودک را میبینی که روی دستان پدر...نزدیک آسمان دست و پا میزند...گویی میخواهد پرواز کند...صدای خر خر هایش دارد روحت را از جسمت جدا میکند...پدر دستانش را پایین می آورد...به قنداق گلگون علی نظری می اندازد...به سر کوچکش که به پوستی آویزان است...دستانش پر از خون شده است...خونی که از جنس ملکوت است...آخرین تصویر نیز از جلوی چشمانت میگذرد...پدر دستانش را بالا میبرد و خونها را به عرش خدا میپاشد...حتی قطره ای نیز بر خاک فرود نمی آید...
نمایش تمام شد...تو هنوز گریه میکنی...هنوز آرام نشده ای...اما من میخواهم به تو چیزی بگویم که تا ابد آرام نشوی...میخواهم مثل خودم شعله بر جانت بیفتد...
کارگردان،تهیه کننده،نویسنده و بازیگر این نمایش فقط حسین است و تنها بیننده ی این نمایش جگر سوز تو هستی.او این نمایش را برای تو به اجرا در آورده...برای تو که بدانی و بفهمی و بشناسی که عاشق کیست...دشمن کیست...راه چیست...
ای کاش...
