من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٧/۱
نظرات

یادش بخیر وقتی مدرسه ای بودیم...هرسال همچین موقعی حال عجیبی داشتم...هم خوشحال بودم هم غمگین...غمگین از اینکه تابستون با تمام کیف و حالش گذشت و خوشحال ازین که دوباره برو بچه ها رو میبینیم و کتابهای نو و تر و تازه رو باز میکردیم و شوق خوندنشون...ای خدا چقدر زود گذشت! 

خداروشکر که دوران کودکی و نوجوانیم بدون هیچ مشکل و بحران و با کلی خاطره ی خوش گذشت...حالا هم دعا میکنم که خدا انتهای جوونی و پایان عمرمون رو عاقبت به خیری قرار بده...

نمیدونم به کجا خواهم رسید...دقیقا عین سیبی هستم که انداختنش بالا و  هی چرخ میزنه و همینطور پایین میاد...واقعا تکلیفم معلوم نیست...

خیلی خوابم میاد...چند روزه که صبح ساعت 9 میرم مسجد و  9 شب میام خونه...ولی خسته نیستم...بی حال نیستم...اتفاقا با اینکه گیج خوابم شادم...ازینکه وقتمو برای یک هدف آرمانی گذاشتم خوشحالم...ازینکه اهدافم مثل بقیه دخترها و خانما نیست تو پوست خودم نمیگنجم... خدا رو شکر میکنم که دغدغه هام عوامانه نیست...

واقعا محتاج دعای خیر شما دوستان هستم...مخصوصا بعضی ها که عازم مشهدن...برام دعا کنید که خدا بهم توان بده تا بتونم از پس خودم و کارام بربیام...

باورتون میشه؟!نصف سال رفت!!!!!!!!!!


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٦/٢٦
نظرات

به این عکس دسته جمعی که شبیه گروه سروده! توجه کنید:

این عکس دسته جمعی بانوان تانگ سودو کار شهر جدید پرنده....تانگ سودو سبک جدیدیه جدیدا وارد ایران شده و با اینکه از سبک های کاراته ست ولی بیشتر شبیه تکواندوست...اگه تونستید منو پیدا کنید!!!البته کمی اینجا قیافه ها به خاطر خستگی تمرین آویزون و درب و داغونه.(روش کلیک کنید تا سایز اصلیشو ببینید)

حالا میریم سراغ عکس بعدی:

این عکسها نمایی از شهر جدید پرنده...جایی که 4 ساله دارم دوران جوونیم رو توش سپری میکنم.

این هم عکس مزار شهدای گمنام شهر ماست:

این عکسها مال هفته دفاع مقدس پارساله...بسیجی های شهر پرند برای ادای احترام به این عزیزان تشریف آوردن...این پنج شهید گمنام چشم و چراغ ما پرندی ها هستن.

اینم عکس دانشگاه منه...دانشگاه پیام زور پرند:

و اما میرسیم به مسجدمون...مسجد امام حسین(ع):

مسجد عجیبیه,نه؟

به قول طراح این مسجد این مدل یک مدل مدرن و تازه ست...اما خدایی مارو کشتن با این طرح جدیدشون! تابستونا از گرما میپزیم زمستونا از سرما قندیل میبندیم...این مسجد پر از ایراد مهندسیه...بگذریم...این نمایشگاهی که ما الان درگیرشیم طبقه ی سوم مسجده...بالای اون پنجره های عمودی...چند روزه گیر آماده شدن غرفه هاش هستیم که به عهده ی آقایونه...طرحامون تقریبا آمادست ولی معطل موندیم...دعا کنید کارمون سریع تر پیش بره...

شاید از خودتون بپرسید انگیزه من از گذاشتن این عکسا تو این وب چیه؟! راستش وقتی عکسامونو تو سایت رسمی تانگ سودو دیدم این فکر تو ذهنم جرقه زد که از خودم و محیط اطرافم چندتا عکس بذارم...دوست داشتم بیشتر با من آشنا بشید...این بود  اوضاع دختر طوفانی...

یاحق


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٦/٢۳
نظرات

این روزها درماندگی و بیچارگی ابلیس را به خوبی میتوان مشاهده کرد.

دارد آخرین دست و پاهایش را میزند که خود را از باتلاق لجن نجات دهد...اما نتیجه ای عکس دارد و این خبیث با هر دست و پا زدن بیشتر به درون کثافت ها فرو میرود.

اینها فقط گورشان را عمیق تر کردند....خودشان را در برابر چشمان جهان منفور تر و ملعون تر کرده اند...

با این کارشان اتحاد مسلمانان بیشتر شد...

وقتی اتحاد مسلمانان بیشتر شود,خب...پس یک قدم به ظهور منجی نزدیک تر میشویم... واین یک اتفاق مبارکی است...

کار اینها ظاهرا وقیحانه و زشت بود...اما نتیجه ای زیبا و شیرین در پی دارد...

تازه...سایر مردم نیز با خود میپرسند این چه پیامبریست که مسلماناش اینچنین نسبت به او مهر و محبت دارند...و پیدایش این سوال کار آن خبیثان را سخت تر میکند.

دارد تمام میشود...جان استکبار به لبش رسیده...دارد نفسهای آخر را میکشد...چه هم کیشان و هم قطاریان فاحشه ای همچون هدی آقا سلطان خوششان بیاید چه نیاید...شیطان نگهدارتان آمریکا و اسراییل...

الفاتحه...


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٦/٢٠
نظرات

اون دو نقاشی اثر یک چریک عاشقه که آتش دلشو نقاشی کرده...آرزوش که چیزی جز وحدت با خدا نبود رو به تصویر کشیده...به تکامل رسیدن...به نور رسیدن...به آرامش مطلق و ابدی رسیدن...همه این هارو میتونی تو نقاشی هاش بفهمی...

این هم بقیه شون...

زبانه های آتش که از دلش برخواسته...انفجار دل از عشق...

 

رهایی به سوی معبود ابدی...

 

 

نمیدونم...شاید خواسته طوفان وجودشو به تصویر بکشه! مثل حال من...طوفانی...این ویژگیش مثل منه!

 

 

مفهوم این عکس رو درست نمیفهمم!!!انگار چهره ی خودشه تو چشمان اشک آلود کودکی یتیم...

!!!لا اله الا الله

 

تمثیل الگوی شهید چمران,مولا علی(ع),به گفته خانمش, مصطفی نمونه کوچکی از امام علی(ع) بود(حقیقتا همین بود...)

 

تاختن به سوی جاودانگی...نمیدونم جمله جالبی هست یا نه؟!

...........................................................................................................

_دو سه هفته ست دارم دور و ور صاحب این اثر میچرخم....حسابی اسباب زحمتش شدم...ولی خب...خواسته ی خودش بوده که شمع باشه...روشنایی ظلمت باشه...و حالا شمعی برای من شده و وجود تاریکم رو روشن کرده...آتش شده و قلب دیوانه منو شعله ور کرده...حالم خوش بود...خوش تر شده...البته این خاصیت همه ی شهداست...چند وقت پیش گیر شهید بابایی بودم و شهید آوینی...الانم که این آقا...شدم عین آدمای هوسبازلبخند

_مشغول نمایشگاه دفاع مقدسیم...با اینکه خیلی سخته ولی لذتبخشه...دعا کنید یه نمایشگاه آبرومند از آب دربیاد و مورد قبول شهدا...

_ برام دعا کنید...یاحق


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۱٤
نظرات

 

میدونید این دو تا تصویر نقاشی اثر کیه؟

دلم میخواد قشنگ بهش نگاه کنید و هرچی از این دوتا عکس درک میکنید رو بنویسید.

دیوانه کننده ست,نه؟


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۱٠
نظرات

جدیدا یه دلتنگی جدیدی به دلتنگی هام اضافه شده...کارمو سخت تر کرده... نمیدونم شایدم من پر توقعم...ولی...حس میکنم کسی باید در کنارم باشه که نیست...رفیقی که کوه و باشه و بهش تکیه کنم...کسی که مثل بقیه نباشه...وقتی تو چشمام نگاه میکنه تا ته دلمو بخونه...نیست...اصلا همچین کسی تو دنیا نیست...چه میدونم...شاید مشکل از منه...من اضافی هستم...من ناهنجارم...من غیر طبیعی ام...من آدم نیستم...

یه چیزهایی ته دلم هست که خیلی دوست دارم بروز بدم...ولی نمیتونم...واقعا نمیتونم...دهنم قفل شده...

خدارو شکر...خدارو صد هزار مرتبه شکر که دلخوشی های زیادی دارم...امیدوارم...و آیندمو روشن میبینم...شاید اگه این دلخوشی ها نبودن من الان نبودم...

اگر این دیوانگی نبود من تا به حال دود شده بودم...

خداروشکر...

 

 

 


برچسب‌ها:
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۸
نظرات

تصور کن  عاشق شدی...عاشق یک عشق زمینی...بعد تصور کن  رقیب عشقیت خدا باشه...

حتی تصورشم قشنگه...نه؟

میدونی آخر این عشق چی میشه؟

این رقیب قدر باهات چنان دست و پنجه نرم میکنه و مغلوبت میکنه که حیران و بهت زده میشی...و این حیرانی کار دستت میده و تو هم مثل معشوق زمینیت عاشق میشی...عاشق رقیبت...عاشق خدات...و تو هم مثل معشوق زمینیت در راه عشق حقیقیت فنا میشی...

...............................................................................................................

- من این بار اومدم با قدرتی بیشتر...با ای دی اس اللبخند

- من تا همین چند روز پیش از عشق و عاشقی متنفر بودم...اعتقادی به این عشقهای زمینی نداشتم...میگفتم برای ازدواج فقط عقل و عقل و عقل...نه فقط ازدواج...کلا از این جریانات حالم بهم میخورد...ولی وقتی کتاب نیمه پنهان ماه (شهید چمران به روایت همسرش) رو خوندم...یه تکون حسابی خوردم و عقایدم به کلی تغییر کرد...فهمیدم که حتی یه عشق مادی هم میتونه رنگ خدایی داشته باشه و آدم رو به عرش اعلا برسونه.

- دوستان کمی فرصت بهم بدن تا به لطفتون پاسخ بدم...از دوستانی که تمام این مدتی که غایب بودم به یادم بودن و همچنین دوستان تازه وارد  نهایت تشکر رو دارم...عاشقتونم...

یا علی...


برچسب‌ها: