من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٩/٦
نظرات

من امشب زیاد گریه نکردم...

گریه ام نیامد...

وقتی روضه ی شام غریبان میخواندند...

چون من نمیفهمیدم درد یتیمی که پدرش تکه تکه شده چیست!

نمیفهمیدم داغ برادر از دست دادن چیست!

نمیفهمیدم مادری که دلبند بی تاب آبش را حلقوم بریده اند چه زجری میکشد!

نمیفهمیدم نوعروس بیوه شده چه سوزی بر جگر دارد!

نمیفهمیدم عطش چیست!

سوزش تازیانه و خار مغیلان چیست!

ترس از اسیر شدن در چنگال هجوم اورندگان بی رحم چیست!

درد گوش های خونین چیست!

وحشت از سیلی های دردناک هیولاهای کوفی چیست!

شرم از کنار رفتن معجر چیست!

سختی سوار شدن بر شتر بی جهاز چیست!

و و و...

اما این را فهمیدم که امسال هم نفهمیدم...

امسال هم نفهمیدم که چرا این همه مصیبت؟!

چرا این همه بی رحمی؟!

چرا این همه صبر و استقامت؟!

من...

خیلی چیزها را نمیفهمم...

و چه مصیبت عظماییست این نفهمیدن ها!

 

 

 

 


برچسب‌ها: