من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۱٦
نظرات

امشب آخرین شب است...

آخرین شبی که عاشقی در کنار معشوقش است...                          

آخرین ساعاتی ست که عاشقی دستان پاک و رنجور معشوقه اش را در دست میفشارد...

آخرین لحظاتی ست که عاشقانه به صورت مهتابی و معصوم دلبرش مینگرد...

آه... آخرین نفس هایی ست که از سینه عاشق بازدم میشود... سینه ای که پر از درد است...پر از غصه است...

سینه ای که میخواهد از فشار این غم هزار تکه شود...

عاشق روزی هزار بار با خود تکرار میکند: این موجودمگر امانت خدا روی زمین نیست؟! مگر حبیبه خدا نیست!؟ مگر خدای مجسم نیست؟!

پس چرا این مردم با او اینگونه کردند؟!

نمی دانم...نمی دانم آیا عاشق فهمید آنچه معشوقه اش را از پا درآورده زخم های پیکرش نیست...بیماری جسمانی اش نیست...

این بیماری که او را به این حال و روز انداخته و به حالت احتضار کشانده...

             دست های به ریسمان بسته شده معشوق اش است...

                نه پهلوی بشکسته اش...نه سینه زخمی اش...

                            نه کودک سقط شده اش...

نمی دانم...نمی دانم آیا عاشق فهمید معشوقه اش از خانه نشین شدن مولایش اینگونه پرپر میزند... از بی حرمت شدن ولایت دارد آب میشود...

           نمیدانم آیا عاشق فهمید معشوقش روزی هزار بار...

یا فاطمه الزهرا(س)


برچسب‌ها: