من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/٢٤
نظرات

دو روزه که حالم خرابه...

قبلا شنیده بودم که مرگ همیشه هم آغوش انسان بوده و هست... از زمانی که متولد میشه در آغوش مرگ متولد میشه،در آغوش مرگ زندگی میکنه و در آغوش مرگ جون میده...

دو روزه که اینو با تمام وجود حس میکنم و این حس داره منو...

دیروز که خبر رفتن دوستم مژگان رو شنیدم شوکه شدم...باورم نمیشد...هنوزم باورم نشده...اصلا هیچ جور تو کتم نمیره!!!

نمیدونم تاحالا دوست از دست دادی یا نه...

دعا کن که هیچ وقت دچار این داغ نشی...

وقتی امروز با بچه ها رفتیم خونشون،وقتی عکس روبان زده شو دیدم؛

به حقارت و بی ارزشی این دنیا "بیشتر" پی بردم...

طفل معصوم چه نقشه ها که واسه آیندش نکشیده بود... تازه داشت بعد از دوسال به عشقش میرسید...

بعد از دوسال دوری و انتظار...

چند روز دیگه نامزدیش بود...دوره آرایشگری رو گذرونده بود و میرفت کلاس گریم...

دخترک بیچاره یه لحظه هم به فکرش نمیرسید که تو همین سن جوونی بره زیر چرخ کامیون!!! و ملک الموتش یه هیولا باشه...

چقدر ما انسانها ناچیزیم!!! چرا انقدر به خودمون مینازیم؟!

حالا دیگه مرگمو دور و دیر حس نمیکنم...

آخخخخ...دارم دیوونه میشم خدا...

 

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید  نام:  47028547685780379635.jpg مشاهده: 0 حجم:  73.7 کیلو بایت


برچسب‌ها: