من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/٧/۸
نظرات

کفن را از تابوت خارج کردند و کنار قبر گذاشتند.مادر و خواهرم به طرف کفن رفتند و آن را در آغوش گرفتند.به خوبی داغی بدنشان را حس میکردم.مادرم مرا در آغوش میگرفت و فشار میداد.سرش را به سرم میچسباند و میگریست.از غم چیزی مانند آتش در وجودم شعله میکشید.نمیدانستم دلم به حال مادرم میسوزد یا خودم!

در عرض چند ثانیه جمعیت حاضر به صف نماز ایستادند و پشت سر روحانی که  همراه جمعیت آمده بود نماز میت خواندند.

جنازه را به زور از مادرم جدا کردند.برادر و عمویم کفن را بلند کردند و آرام داخل قبر گذاشتند.آرام آرام به کنار قبر رفتم.سر جنازه را به طرف راست چرخاندند و کفن را از صورتش کنار زدند.وقتی آن چهره سفید و لب های بی رنگ را دیدم، دوباره ناله هایم شروع شد.

پیرمردی ریز اندام،با ریش ها و موهایی سفید که شال سبزی بر شانه اش انداخته بود کنار قبر آمد.درست کنار من.آرام آرام به حالت دو زانو نشست.تا به حال او را ندیده بودم.اما او غمگین به نظر میرسید.انگار او هم داغدار بود. دستش را روی بازویم گذاشت و شروع کرد به تکان دادن.ناگهان حس کردم یک دریا آب یخ بر وجودم ریخته شد.

«افهم ربّک الله... افهم رسولک محمّد...افهم کتابک القرآن... افهم امامک علی و حسن و حسین و...»

پیرمرد تلقین میکرد و حال من هم منقلب تر میشد. نامهایی که برایم بسیار آشنا بودند.بارها به گوشم خورده بود امّا...درکشان نمیکردم! برایم گنگ و نامفهوم بودند! انگار این نامها با من عجین بودند ولی...

کار پیرمرد تمام شد و برخاست و کنار رفت. دو مرد که ظاهرا قبرکن بودند با چند قطعه سنگ به کنار قبر آمدند.وقتی چشمانم به سنگ ها افتاد فهمیدم که لحظات آخر است.سنگ لحد...آخرین ایستگاه...

سنگ ها را که میچیدند جلوی چشمان من سیاه میشد. هر لحظه سیاه تر و سیاه تر.

دیگر جز تاریکی چیزی دیده نمیشد. فقط صدا بود که حس میکردم. صدای سقوط خاکها و ناله ها...

ادامه دارد...

...................................................................................

به قول برو بچ پ.ن یا همون پی نوشت خودمون:

امروز شاهد یه فیلم هندی بودم. اما نه تو صفحه مانیتور و مجازی! یه صحنه واقعی واقعی...

با برو بچ یه نمایشگاه عکس دفاع مقدّس راه انداخته بودیم. امشب اختتامیه اش بود. یه آقای جوونی که غریبه و تازه وارد به نظر میرسید در حال تماشای عکس ها بود که مادرم رو صدا کرد و متعجبانه گفت:

«ببخشید خانم...این عکس رو از کجا آوردین؟!»

مادرم با تعجب و البته کمی ترس:«اینارو بچه ها از اینترنت گرفتن! چطور؟!»

« خانم...این عکس پدر منه...شهید شده!!!»

هم مادرم و هم اون آقای جوون حسابی جا خوردن. مادرم مارو صدا کرد و قضیه رو بهمون گفت. ما هم دویدیم  تا ببینیم کدوم عکس بوده.

خیلی شبیه پسرش بود.واقعا همه شگفت زده شده بودیم.اون آقا اتفاقی وارد مسجد ما شده بود و با عکس پدر شهیدش روبه رو شده بود.

برای ما کمی صحبت کرد و ما جوایز روز دختر رو از دست ایشون دریافت کردیم.

واقها عجیبه...واقعا...


برچسب‌ها: