من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٢
نظرات

دیگر همه چیزتمام شده بود.همه چیز....

دیگر باید حقیقت تلخی را می پذیرفتم.مردن و دفن شدن زیر خروارها خاک.

سرما تا عمق جانم نفوذ کرده بود.هنوز صدای گریه ها را میشنیدم.صدای صوت محزون مداح را میشنیدم.صدای بیل را که با تمام قدرت با سر در خاک ها هجوم میبرد و به نرمی آنها را بر گور میریخت.این را پذیرفتم که مرده ام. بلاخره نوبت من هم رسید. چقدر زووود! چقدر زود نوبت من شد!

من احمق فکر میکردم حالا حالاها فرصت دارم...آن قدر وقت دارم که برای کارهایم عجله نکنم ...خیلی برای رسیدن به مقاصدم به خودم زحمت ندهم...

اما حالا...

باید منتظر میماندم تا ببینم به کجا میرسم.

وقتی به خودم آمدم دیگر صدای مداح به گوشم نمیرسید.صداهای همهمه ها و زاری ها دورتر میشد.کم کم داشتم سکوت عجیبی را حس میکردم.همه داشتند مرا تنها میگذاشتند.وحشتی که در وجودم رخنه کرده بود چند برابر شد. صدایشان کردم:

مامان...مامان...نری...منو اینجا تنها نذارید...بابا...بابایی...من میترسم...بچه ها...تو رو خدا منو با خودتون ببرید...

هیچ کس جوابی نداد...هیچ کس برنگشت...خواستم بلند شوم و از آنجا فرار کنم.اما چنان سرم به سنگها کوبیده شد که از درد نعره زدم.

دیگر هیچ راهی نبود.من بودم و من...

سکوت با خنجرش دلم را پاره پاره میکرد.دیوانه وار میلرزیدم...نمیدانستم این لرزش از سرما بود یا از وحشت...

لحظه ای بعد لرزشی شدیدتر را با خودم حس کردم...اما...اما این من نبودم که میلرزیدم...دیوارها و خاک ها بودند که تکان میخوردند!

یعنی زلزله آمده بود؟!...

تکان ها هر لحظه شدیدتر میشد و صداهای مهیبی به گوش میرسید.اتفاقی بود فراتر از یک زمین لرزه. فریاد میزدم...

با وجودم زمزمه کردم: بدبخت،اینها همان دو فرشته اند...نکیر و منکر...همان دو ملک ترسناک...خدا به دادت برسد.

ادامه دارد

.............................................................................................

پی نوشت:

_این روزها اضطراب وحشتناکی مثل کنه چسبیده بهم...اونقدر شدیده که حس میکنم سوزن بزرگی رو هی تو قلبم فرو میکنن...انگار قلبم ورم کرده...گاهی اونقدر دردش شدید میشه که میزنه به دست و کتف و قفسه سینم...یه چند روزه حواسپرتی هم گرفتم. میترسم اثرات همون اضطراب باشه. در کل حالم خیلیییی بده.

_واسم خیلی دعا کنید...مسئولیت یه کار بزرگ و سنگین رو به عهده گرفتم...مثلا دوستا هم کنارم هستن ولی بود و نبودشون غیر یکی دو نفر واسم فرقی نمیکنه...اگه از پسش برنیام و جور نشه...خیلی بد میشه...خیلی...

_ای خدااااا...همه این سختی هارو  فقط واسه خاطر تو و رفقات دارم تحمل میکنما...


برچسب‌ها: