من مسافرم...توشه ام عشق...و مقصدم منزل معشوق است...گر همسفری بسم الله...
 
 
 
نویسنده : نسیم
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
نظرات

رفتیم و برگشتیم...یک نظافت روحی عالی...برای آقا خط و نشون کشیدم!...گفتم باید خیلی زود منو دوباره دعوت کنی...مثل بعضی ها که حرم تو براشون مثل شاه عبدالعظیمه! سالی چند دفعه میان پیشت!آخه ما هم آدمیم...دل داریم...خلاصه برگشتیم پرند...تو اون چند روز هیچ خبر نداشتیم که تو جهان چی میگذره...بی خبری هم لذتی داره ها...خودمون بودیم و خدامونو و آقامون...

اما امان از وقتی که چشممون دوباره به صفحات تلوزیون و روزنامه و سایت افتاد...دوباره غم عالم رو دلم آوار شد...دوباره اختلاف ها...مشاجره ها...درگیری ها...بدبختی ها و غیره و غیره...من دوباره شدم همون مرده دلی که بودم...

......................................................................................................

پی نوشت:

1. تو اون سفر چند روزه خیلی چیزها یادگرفتم...خیلی تجربه ها کسب کردم و فکر میکنم با گذشته کمی فرق میکنم.

2.یه کم سیاسیش کنیم...وقتی روزنامه ها رو نگاه میکردم متوجه شدم دوستان چه قدر خوب ناخواسته دارن اوامر دشمن رو اجرا میکنند...اختلاف و دعوا و لج و لجبازی و...سه قوه به جون هم افتادن...خدا آخر و عاقبتمون رو ختم به خیر کنه...

3.وقتی نزدیک آقا بودم تمام دوستای مجازیم رو مثل دوستای حقیقیم دعا کردم و برای عاقبت به خیریشون دستم رو بالا بردم...دوستتون دارم

4.چه قدر موزه ی آستان قدس جالبه...آدم وقتی اشیا قدیمی رو میبینه تن و بدنش میلرزه...مدال ها,کاپ ها و جوایز اهدا شده ی نام آوران و قهرمانان حس عجیبی بهم میداد...مخصوصا مدال ها و بازو بند جهان پهلوان تختی...زیبایی های نقاشی های هنرمندان بزرگ شگفت زده ام کرده بودن...ولی حیف آثار استاد فرشچیان تو موزه ی قرآنی بود و اون زمان بسته بود...جدا چقدر تفاوت دارن آثار هنرمندان الهی با هنربندان دنیایی!


برچسب‌ها: