دختر طوفانی

هزار حرف نگفته...

انگار لال شدم...مغزم هنگ کرده...چند روزه از ته دل میخوام خدا منو از رو زمین ورداره...حتی برای لحظاتی...

خدایا کمکم کن...دارم دیوونه میشم...این طوفان بیشتر داره خودمو داغون میکنه تا اطرافمو...دیگرانو...

میخوام جیغ بزنم...فریاد بکشم...سرمو بکوبم به دیوار...

خدایا...چرا منو مثل بقیه ی دخترا نیافریدی...اگه الان مثل بقیه دخترا...دنبال خواسته های دخترونه ام بودم...دنبال مد و آرایش بودم...دنبال عشق و عاشقی بودم...منتظر مرد رویاهام بودم...دنبال آموزش آشپزی و کدبانوگری بودم ...والله انقدر زجر نمیکشیدم...

ای کاش منم مثل بقیه ی رفقای ریاکار و شعار زده ام بودم...فقط زر میزدم و هیچ غلطی نمیکردم...وقتی هم یه بدبختی ازم میپرسید فلانی،تو که قول داده بودی فلان کارو بکنی یه لبخند(لبخند که نه...پوزخند) تحویلش بدم و بگم:خواب بودم...رفته بودم خرید...داشتم شام درست میکردم...رفتم خونه ی مادرشوهرم...کار داشتم....

اهههههههههههه...لعنت به این دل ساده ی من...

خدایا....خودت این بلاهارو سرم آوردی...خودتم باید یه فکری به حالم بکنی...

غیر از این وب هیچ جای دیگه نمیتونم حرف دلمو بزنم...

میدونی از کجا میسوزم...اینکه ما بچه شیعه ها یه گوشه نشستیم و دست به سیاه و سفید نمیزنیم...اون وقت سگ های مثل شاهین نجفی  حرومزاده...

لعنت به بچه شیعه ای که این روزها بی تفاوت زندگی روزانه اش رو سپری کنه...

دوست دارم برم روی کوهی بایستم و فریاد بزنم:اللهم عجل لولیکالفرج و یه دل سیر زار بزنم.

.........................................................................................................

پی نوشت:

-دوستانی که با عقاید بنده مخالف هستند و میخوان انتقادات و عقایدشون رو بگن لطفا گمنام نباشن...اسم وبشون رو هم بنویسن تا در صورت نیاز بیشتر باهم صحبت کنیم...ما مثل هم قطاری هاتون بی چاک و دهن نیستیم و حرمت طرف مقابلمون رو نگه میداریم.

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
غم دوباره به دل آمد...

رفتیم و برگشتیم...یک نظافت روحی عالی...برای آقا خط و نشون کشیدم!...گفتم باید خیلی زود منو دوباره دعوت کنی...مثل بعضی ها که حرم تو براشون مثل شاه عبدالعظیمه! سالی چند دفعه میان پیشت!آخه ما هم آدمیم...دل داریم...خلاصه برگشتیم پرند...تو اون چند روز هیچ خبر نداشتیم که تو جهان چی میگذره...بی خبری هم لذتی داره ها...خودمون بودیم و خدامونو و آقامون...

اما امان از وقتی که چشممون دوباره به صفحات تلوزیون و روزنامه و سایت افتاد...دوباره غم عالم رو دلم آوار شد...دوباره اختلاف ها...مشاجره ها...درگیری ها...بدبختی ها و غیره و غیره...من دوباره شدم همون مرده دلی که بودم...

......................................................................................................

پی نوشت:

1. تو اون سفر چند روزه خیلی چیزها یادگرفتم...خیلی تجربه ها کسب کردم و فکر میکنم با گذشته کمی فرق میکنم.

2.یه کم سیاسیش کنیم...وقتی روزنامه ها رو نگاه میکردم متوجه شدم دوستان چه قدر خوب ناخواسته دارن اوامر دشمن رو اجرا میکنند...اختلاف و دعوا و لج و لجبازی و...سه قوه به جون هم افتادن...خدا آخر و عاقبتمون رو ختم به خیر کنه...

3.وقتی نزدیک آقا بودم تمام دوستای مجازیم رو مثل دوستای حقیقیم دعا کردم و برای عاقبت به خیریشون دستم رو بالا بردم...دوستتون دارم

4.چه قدر موزه ی آستان قدس جالبه...آدم وقتی اشیا قدیمی رو میبینه تن و بدنش میلرزه...مدال ها,کاپ ها و جوایز اهدا شده ی نام آوران و قهرمانان حس عجیبی بهم میداد...مخصوصا مدال ها و بازو بند جهان پهلوان تختی...زیبایی های نقاشی های هنرمندان بزرگ شگفت زده ام کرده بودن...ولی حیف آثار استاد فرشچیان تو موزه ی قرآنی بود و اون زمان بسته بود...جدا چقدر تفاوت دارن آثار هنرمندان الهی با هنربندان دنیایی!

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
فردا شب عازم حرم امام رئوف هستم...حلالم کنید
[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
این یه هفته...

سلام...

یه هفته نبودم...

وقتی نمیای تو نت از یک جهت خیلی خوبه و از یک جهت بد!

بدیش اینه که دلت تنگ میشه و فکر میکنی در دنیا به روت بسته شده.خوبیش اینه که وقت زیاد میاری...کمتر سردرد و چشم درد میگیری و مهم تر از همه اعتراض های والدین گرامی رو نمیشنوی.

یکشنبه هفته ی پیش برای عزاداری خانم فاطمه زهرا(س) رفتیم بیت رهبری.بلاخره به یکی از آرزوهام رسیدم و نیم رخ قشنگ رهبر عزیزمو از نزدیک دیدم.من صف سوم چهارم نشسته بودم و تقریبا 20 متر با آقا فاصله داشتم.وقتی میخواست وارد مجلس بشه دست و پام میلرزید و دلم دوپ دوپ میزد...صدای قلبمو میشنیدم...وقتی وارد مجلس شد برای احترام بلند شدیم اما موقع نشستن دیگه جا نداشتم و یه جورایی رو هوا نشستم!!!آقا مثل همیشه نبود...هر وقت به وارد مجلس میشد لبخند رو لبش بود و ودست برای مردم تکون میداد و ادای احترام میکرد...اما چون ایام عزای مادرش بود دپرس بود...سریع بدون اینکه جمعیت رو نگاه کنه نشست روی صندلی و سرشو انداخت پایین. اون روز دلیل اشک ریختنهای مردم به خصوص جوونا رو هنگام دیدن آقا فهمیدم.خیلی احمقن اونایی که دلیل این اشک هارو فیلم بازی کردن و ریا کاری میدونن.با خودم گفتم ما با دیدن سید علی خامنه ای که یک انسان معمولیه این حال میشیم...واااااای به حال روزی که بخوایم با صاحب امرمون حضرت حجت(عج) رو به رو بشیم.

هنوز روز مشهد مشخص نشده...چندبار تاریخ عوض کردن...احتمالا اگه بازم تاریخ رو تغییر بدن از خیرش میگذریم!

هر چی خدا صلاح بدونه...

سومین شماره ی نشریه مون رو هم پخش کردیم...ترجیح میدم درموردش نظری ندم...جون اصلا ازش راضی نبودم...راستش دوستان عزیز زیاد همکاری نمیکنن...حتی بهار(نویسنده ی تا طلوع) هم دیگه داره کم لطفی میکنه...حس میکنم نمیخواد دیگه باهام همکاری کنه!

دیشب خواب دیدم دوستم یه ساختمون 6 طبقه خریده!!!! ازش خواهش کردم یه طبقه شو بده ما واسه راه اندازی مرکز مهدویت و اون هم با کمال میل قبول کرد!!! چقدر خوب بود...چه رویای قشنگی بود.ولی فقط رویا بود! کلا هیچ کس مارو آدم حساب نمیکنه.امام جمعه محترممون هم که قول داده بود هزینه نشریه رو حمایت کنه متاسفانه.....

بی خیال...باز من نوحه سرایی کردم...

تا بعد...

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
ای عشق...

با تو ام ای عشق...

چه میخواهی از جانم؟!

تو که همه ی هستی ام را از من گرفتی! دیگر چه میخواهی؟!

نابودم کردی...هر روز با یک چهره ی فریبنده...هر روز با مکر و حیله ای هزار رنگ به سراغم آمدی...

چه میخواهی از من؟ که من هرچه دارم فقط خاکستری بر باد رفته است...آیا دست از خاکستر ما هم نمیخواهی بکشی؟!

خسته ام از تو...بریده ام از بیدادهایت...

تو برای دیگران عشق بودی...ولی برای ما...مصیبت...در به دری...تلخ کامی و آوارگی...

برای دیگران درمان بودی...برای ما درد...

برای دیگران سرخوشی بودی...برای ما اندوه...

برای دیگران وصال بودی...برای ما هجران...

و من احمق ساده دل جفاهایت را میدیدم و باز...همراهیت میکردم...

و مزد این همراهی چیزی نبود جز احوال امروز من...

و چه بد احوالی ست این حال!

با اینکه میدانم اگر نباشی من هم نیستم...همین خاکستر سیاه هم دیگر نیست...اما مرگ را به صد حیات دردآور ترجیح میدهم...

تمامش کن بی رحم...بزن دشنه ات را بر شاهرگم که خون من تشنه تر از دشنه ی توست...

تمامش کن...

........................................................................................................

پی نوشت:

-این متن حرف دل همتونه...اما هرکس برداشتی از این جمله داره...با توجه به برداشتی که از کلمه ی عشق داره

-دوست دارم تعابیرتونو از عشق بدونم...با حرف دلتون...

-احتمالا اواسط اردیبهشت میرم مشهد...تو رو خدا دعا کنید که قسمتم بشه...جدیدا حس میکنم همشون از من متنفر شدن و منو آدم حساب نمیکنن!

[ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
دلم میسوزه...

دختری که در یک خانواده ی مذهبی و معتقد بزرگ شده...

محجبه بوده...

اهل نماز و روزه و دعا بوده...

نان حرام هم نخورده...

الان دیگه هیچ واجبی را انجام نمیده...

هیچ حدودی رو رعایت نمیکنه...

قید همه چیز رو زده...هیچ معنویتی تو زندگیش نیست...

چند روزیه که حتی نماز هم نمیخونه...

پسر 7 ساله اش هم رو که با شوق و ذوق میخواد نماز بخونه مسخره میکنه...

طفلک بیچاره به ما میگه موقع اذان به خونه ی ما زنگ بزنید که من نماز بخونم...من تو خونه صدای اذان رو نمیشنوم!!!

من دلم براش میسوزه...

هم برای خودش و هم برای پسربچه ش...

راهنماییم کنید...

چه کنم؟

وظیفم چیست؟

کسی رو که خودشو ب خواب زده رو چه طوری بیدار کنم؟

کسی که از نور به ظلمات رفته رو چه طوری نجات بدم؟

تو رو خدا کمکم کنید...

..........................................................................................................

پی نوشت:

-تو انتخاب همسر خیلی دقت کنید...عاشق نشید...با عقل انتخاب کنید...اون بنده خدا که به این روز در اومده به خاطر همون ضرب المثل معروف خواهی نشوی رسوا... بوده.خواسته پیش خانواده ی شوهرش کم نیاره...شایدم واقعا اونا روش تاثیر گذاشتن...نمیدونم.

- دلم بیشتر واسه پسرش میسوزه...خیلی استعداد مومن بودن و خدایی بودن رو داره...ولی دارن تلفش میکنن...

-میترسم از روزی که خودمم برم طرف اون راهی که نباید برم...وای خدای من...از کجا معلوم من تو صراط مستقیمم؟! شاید این یه توهم باشه!

- باز هم تکرار میکنم...خدا هممون رو عاقبت بخیر کنه...

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
فاطمیه...

این روزها بیش از سینه ی مجروح و پهلوی شکسته ی بی بی فاطمه زهرا(س)................

غربت و مظلومیت مولا علی(ع) جگرسوز است.

علی(ع) به خاطر دینش عشقش را,بانوی دلش را از دست داد. ما برای دینمان چه کرده ایم؟!!!!

از خودم متنفرم...عصبانی

بر مشام جان زند بوی غریب از کوچه ها
بوی سیلی،یاس نیلی،حمله آلوده ها
بوی گریه،خاک چادر،بغضی ازجنس حسن
صبرحیدر،اشک زینب،غنچه ای در شعله ها
السلام ای فاطمیه،ابتدای کربلا
روضه غم،اشک نم نم،آه مادر مرده ها

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢۱ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]
درد و دل هنری3...سینمای این روزها...

اول سلام...

4شنبه گذشته با پدر و مادر و رفیقم(همین نویسنده ی تا طلوع...) رفتیم سینما...آخرین بار که رفتم حدود 4 ماه پیش بود که برای پرتقال خونی رفتم و فقط به عشق عرب نیای عزیز که هنوزم منو یاد مختار میندازه...ولی در حین تماشای فیلم هم به خودم و هم به اون بنده خودم کلی بد و بیراه گفتم...هیبت مختار و اون فیلم مبتذل و سطح پایین!!! بگذریم...سانس اول بود و جاتون خالی...حسابی خلوت بود...فیلم قلاده های طلا...سیاسی ترین فیلم تاریخ سینمای ایران!!! البته این جمله کمی غلو شده ست...یعنی یه جورایی لاف زدن...میتونست فیلم بهتری باشه ولی نشد...شایدم نذاشتن...ولی درکل بد نبود. برداشت من از این فیلم این بود که تو جریان انتخابات به غیر از اون 3,4 نفر همه مقصر بودند...حتی احمدی نژاد...مردم... کوتاهی های ماموران اطلاعاتی و غیره و غیره...ولی برداشت پدر بنده متفاوت بود....میگفت این فیلم میگفت همه مقصر بودن جز اون 3,4 نفر! چه میدونیم والا...هرکی یه نظری داره دیگه!  ولی سینمای ما عجب سینمایی شده...یه مدت جریان کارگردان ها و فیلم های توقیف شده ی جریان انتخابات...یک مدت قائله ی اصغر فرهادی و فیلمش و حالا هم نوبت این دوتا فیلمی که ما نفهمیدیم بلاخره توقیف شد یا نه! منظورم همون گشت ارشاد و زندگی خصوصیه. اون یکی نامه ی اعتراض آمیز میزنه...اون یکی گله و گوله انتشار میده...تو نظرات سایت ها هم که نگاهی میندازی میبینی یه سری مردم عاشق سینما که همیشه رگ غیرتشون زده بیرون عصبانیدارن حرص و جوش میخورن و به زمین و زمان فحش میدن!!!

خداییش عجب سینمایی داریم ما...تکه...هیچ جای دنیا اینطوری نیست(با لحن عادل بخونید)

البته من آنونس فیلم زندگی خصوصی رو تو سینما دیدم.فیلم تهو آوری بودسبز. موضوعش صیغه و مسائل زناشویی در قالب زندگی یک سیاستمدار بود. یه کمی به بعضی ها حق میدم درمورد بعضی فیلم ها گارد بگیرن....واقعا دل آدمو بهم میزد!!!

باید یه کاری واسه این سینما کرد...

.................................................................................................

پی نوشت:

1.با این وجود من هنوز عاشق بازیگری هستم...علاقه ایه که از بچگی تو این دل لعنتی جا خوش کرده...من حس میکنم یه رسالتی دارم که...

2.امروز رفتیم بهشت زهرا...گلزار شهدا...کسانی که نمیشناسمشون ولی حس میکنم سالهاست که...

3.این صفحه ایه که میتونید هم آنونس فیلم قلاده های طلا رو دانلود کنید هم مصاحبه طالبی رو با مسیح علی نژاد( روزنامه نگار سیاسی مقیم انگلستان)...

http://caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=article&id=5542:--------2-l-r----------&catid=34:news-iran&Itemid=58

4.نظراتتون واسم خیلی مهمه...

 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٢ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نسیم ] [ نظرات () ]