فریاد...(4)

تابوت تا چند دقیقه جلوی درغسّالخانه جا خوش کرده بود.حسی دوگانه داشتم.هم روشنی اطرافم را حس میکردم،هم تاریکی درون تابوت را.

گریه های اطرافیانم یک ثانیه هم بند نمی آمد.با خودم گفتم:« مردم که اینطور به حالت گریه میکنند،تو باید به حال خودت ضجه کنی و فریاد بزنی.»

اگر آن اضطرابی را که آن لحظات داشتم در زمان حیات دچار میشدم بی تردید سنگکوب میکردم. بلاخره مردها وارد سالن انتظار غسّالخانه شدند و کنار پدرم ایستادند.پدرم و برادرم دست کمی از خانم های عزادار نداشتند. یکی از غسال ها از مردها خواست که تابوت را بردارند.

برادرم،شوهر خواهرم و عمویم  جلو آمدند و تابوت را از زمین بلند کردند. با بلند شدن تابوت صدای گریه ها و ناله ها بالاتر رفت.هر مرحله ای که میگذشت گریه اطرافیان بیشتر میشد و اضطراب کشنده من شدیدتر.

جمعیت عزادار به سمت قبرستان میرفت و من دیوانه وار دور جمعیت میدویدم و ناله میکردم.

«کجا میرین نامردا،حداقل بگین چه بلایی سرم اومده، بگین منو کجا میبرین.من نمیخوام بمیرم.نمیخوام برم،نمیخوام برم زیر خاک،تو رو خدا منو نبرید،من میخوام زندگی کنم،چرا شماها باید زندگی کنید ولی من باید بمیرم،بابا من از شماها که کوچیکترم،من نمیخوام بمیرم ای خدااااا...»

التماس هیچ اثری بر هیچ کس نداشت.نه مادرم،نه پدرم،نه خواهر و برادرم،نه دوستانم و نه اقوام. واقعا هیچ احدی حضورم را حس نمیکرد.

هرچه به قبرستان نزدیک تر میشدیم بی تابی من بیشتر میشد.مانند اسپند روی آتش بالا و پایین میپریدم.همه وارد قبرستان شدند.طرف قبری خالی رفتند و دور آن حلقه زدند.خواهرم و دختر خاله ام زیر بغل مادرم را گرفته بودند.انگار دیگر توان گریستن نداشت.فقط ناله میکرد.تابوت را روی زمین و کنار قبر گذاشتند.من وارد جمعیت شدم و کنار قبر ایستادم.به گودی آن نگاه کردم و چنان وحشت کردم که با صدای بلند فریاد زدم،فریاد زدم،فریاد زدم...

صدای فریادم با صدای مدّاح آمیخت.آرام شدم و بی حرکت.به مدّاح گوش میدادم.روضه حضرت زهرا(س) میخواند.از مظلومیت و تنهاییش میگفت.از بی نشانیش میگفت، بعد رفت سراغ رقیه.حس کردم آرام تر شده ام.آرام...با اشاره یکی از آقایان تابوت را باز کرند...

ادامه دارد...

/ 39 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عروس و دوماد

خیلی دردناکه اما واقعیت و آخر و عاقبت همه ما همینه زودتر ادامه اش رو بنویس

سمانه

باز پاییز است ، اندکی از مهر پیداست!! حتی در این دوران بی مهری ، باز هم پاییز زیباست! مهرت قشنگ! پاییزت پر از مهربانی همچو باران رحمت الهی!

بینام بانو

[ماچ] سلام نانا والا سرم شلوخه...کم میام نت...اصلا نمیااام ینی... سعی میکنم تو این هفته بیشتر بیام و به آپم....دوست دارم نانا.

SiNA Hp (باران عشق)

به برف و یخبندان خو کرده ام انقدر که میان ان قلب یخی ات مرا سرگردان یه وجب خاک گرم کرده ای حداقل کمی زودتر از سرگردانی مرا نجات میدادی تا به من دیوانه ، عاشق شکست خورده ، پسرک تنها و محتاج محبت نسبت نمی دادند حال این پسرک تنهای،شکست خورده ی عاشق را چه می نامند درست بگو مـــ ن مــــ ن نکن بگو حرفت را من توانم برای شنیدن هر حرفی بالا رفته بــــــــــــــــــگو نمی شنوم ، صدایت به گوشم نمی رسد لال شده ای یا من کرم برایم بنویس همینجا بلند بنویس منتـــــــــــــــــظرم

پروانه

سلام حال شما؟[لبخند] ظهر بخیر! من عادت دارم هر وبی میرم بیشتر مطالبشو میخونم و همیشه بهش سر میزنم. قلم زیبایی داری و بسیار شفاف می نویسی. همیشه بهت سر میزنم.[گل] باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست مهرت قشنگ ٬ پاییزت مبارک . . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][ گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشحال میشم بیای پیشم[لبخند]

ریحانه

سلام این روز پر افتخار را به تو دوست عزیزم تبریک می گم. روز دختر مبارک[چشمک]

پروانه

سلاااااااااااااااااااااااااااااام خانوم خانوما[قلب] خوبی گل من؟[ماچ] روز خوشگلت مباااااااااارک عسلم[بغل] ببخشید دیر اومدم برا تبریک خونه نبودم گفتم به محضی که اومدم باید بیام این روز رو به دوست گلم تبریک بگم وگرنه هیچییییی[قلب] روز دختر بر مادران آينده.. دختران امروز..دختران ديروز.. مادران امروز.. ترشيدگان امروز .. همسران فردا.. زنان امروز ..ترشيدگان ديروز.. سرتونو درد نیارم خلاصه بر همه ی دختران دیروز امروز فردا مبارک باد [قهقهه] امیدوارم همیشه شاد باشی. دوستت دارم یه عااااالمه هرچی بگم بازم کمه[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]