غرق در عالم تاریکی...(1)

پاسی از شب گذشته بود.تاریکی مطلق بر همه جا سایه افکنده بود و صدای گوشخراش سکوت با صدای تیک تیک ساعت و ناله جیرجیرک ها شکسته میشد.

من در گوشه ای از این تاریکی و سکوت مانند مجسمه ای کز کرده بودم.خیره شده بودم به گذشته ها،به حالم وبه آینده ام.

اما هرچه میکردم از این خیرگی طعم شیرینی نصیبم شود...گویا کار عبثی بود.

هیچ گاه آنقدر خودم را سیاه و تلخ نیافته بودم!

نفرین،نفرین،نفرین...اشتباه نکن،من نه دوستی را نفرین کردم،نه برادری را و نه روزگار را.این نفرین ها حواله خودم بود.

حواله منی که با روح سیاهم،با افکار پلیدم و با کردار کثیفم آتشی عظیم بر وجودم، بر زندگیم و بر این دنیا انداخته بودم.

همه چیز بوی تعفن میداد.تعفن،تعفن...

دیگر چیزی نفهمیدم.اصلا یادم نیست که چه شد.وقتی چشم باز کردم خودم را در مکانی غریب ایستاده دیدم.در مکانی بودم که شباهت زیادی به حمام داشت.دیوار هایش کاشی کاری و و در و پنجره هایش با شیشه هایی مات...بوهای عجیبی به مشامم میرسید...بوهایی که تنم را به لرزه درمیاورد.این بوها آشنا بود ولی نمیدانستم چیست،انگار قوه خاطره ام از کار افتاده بود.

عجیب بود. همه آنجا بودند،مادرم،خواهر،عمه ها،تنها خاله ام،زن دایی و زن عمو،مادر بزرگم که گوشه ای نشسته بود و صورتش خیییییییس...

به غیر از این پیرزن همه دور هم گریان جمع بودند،وقتی بیشتر دقت کردم متوجه شدم دور چیزی جمع شده اند...

چند چهره غریبه آنجا دیدم؛چند زن نسبتا سالخورده...لباسی مثل پیراهن بلند پوشیده بودند و گره روسریشان را از پشت بسته بودند...

بیشتر که دقت کردم در دستشان لیف و شامپو و شلنگ دیدم...

هاااان؛

یادم آمد.اینجا شبیه آنجا ست که برای عزیز خدابیامرز آمده بودیم...

وقتی این جمله را با خود تکرار کردم ناگهان آن بوهای نا آشنا برایم آشنا شد...

بوی سدر بود...بوی کااااااااا...

 

ادامه دارد...

 

/ 29 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
SiNA Hp (باران عشق)

وقتـ ــے بــِ تــــو فکــ ـر میــکنمـ... بهــ ــار مــے آیـ ــد و جـــاخوشـ میـــ ـــکند... روے ســ ــطرهــاے بـارانـ زدِ مـــے نویــ ــسمـ هـــــــــــــر روز برایــ ـــتـ... دنیـــاے عجیبــے ستـ... بـــهار مے آید... ثانیــِ بــِ ثانیــِ...!!!

نسیم

ممنون از حضورت امشب میان قران به سرکردنت دعایم کن

هادی یوسفی سرپرست وبلاگ گروهی لبحندایرانی

سلام شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) را خدمت شما دوست عزیز تسلیت عرض می کنیم وبلاگ لبخندایرانی با مصاحبه نویسنده وبلاگ برای همه مفیده به روز رسانی شد منتظر حضور انرژی بخش شما هستیم در این شب های عزیز دعاگوی شما هستیم اگر دلتان در این شب ها شکست ما را فراموش نکنید

لیلا انهاری

سلام . . برگشتم . . خیلی دیر اما بالاخره برگشتم . . با یک شعر جدید و حرف هایی برای گفتن . . منتظرم... بای

لیلا انهاری

ممنون از شما دوست خوبم امیدوارم به همه آرزوهاتون برسین[گل]

حقدوست

سلام دوست ارجمند. طاعات و عبادات شما مقبول درگاه احدیت شهادت امیرالمؤمنین(ع) را تسلیت عرض ‌میکنم. از حضور و ابراز لطف و محبت شما گرامی ممنونم. در این شبها برای این بنده روسیاه دعا کنید.

الهه

ممنون از حضور گرمتون. بازم افتخار بدین

آيت نامداري

سلام در هر صورت من از شما با تجربه ترم وميدونم گاهي يه اتفاق ساده هم ممكنه با ارزشترين روابط ودوستي ها رو بسازه به همين خاطر از كمترين فرصتها استفاده ميكنم بازم ميگم من با ادبياتيا روابطمو به هر قيمتي شده گسترش ميدم و بهش افتخار ميكنم