چریک عاشق...

امشب شب توست...شب رهایی ات...شب آزادی ات...آزادی از بند تن...آزادی از زندان دنیا...

نه...اشتباه گفتم...

تو هیچگاه زندانی این دنیا نبودی! تو هیچ گاه اسیر تن نبودی...جسم بودی اما روحانیتت بر جسمانیتت غلبه داشت...زمینی بودی و در عین حال آسمانی...همه کس بودی و هیچ کس نبودی...!

فقط این چنین مردی میتواند دختری جوان و ثروتمند را از بند تعلقات دنیایی بی زار کرده و او را مرید خود کند...عاشق خود کند...

گاهی فکر میکنم تو همان شاهزاده ی سوار بر اسب سپیدی هستی که ما دختران در رویاهای خود تجسم میکنیم...شاهزاده ای که دخترکان اسیر در قلعه ی تجملات و دنیا زدگی را نجات میدهد...دستشان را میگیرد و تا اوج میبرد...

گاهی هم تو را با مولا علی (ع)اشتباه میگیرم! زیرا مردانگی ات...شجاعتت...یتیم نوازی ات...بخشندگی ات...و در عین حال روح لطیف و عاشقت را در هیچ یک از مردان زمینی نیافته ام...

شاید هم تو حسینی دیگر باشی! آنچنان از همسر و فرزندانت گذشتی و در برابر خداوند سر تسلیم نهادی که جز حسین بن علی کسی نتوانست این کار را انجام دهد!

و تو...تو همانی هستی که هرکس نزدیکت شد در دریای مواج درونت غرق میشود... تو همانی هستی که مثل هیچکس نیستی! هستی و نیستی...!

تو شمعی و روشنایی... تو خواستی که باعث هدایت و نجات دلها باشی و شدی...

گاهی در بهت میمانم...تو که مصطفی هستی و ما را یارای شناختنت نیست،پس ما چه کنیم با مصطفی(ص)،خدای مصطفی(ص) و خاندان مصطفی(ص)؟!؟!

و به والله در این دنیا چیزی سخت تر از معرفت نیست.....................

 

 

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
غزل

مهربانیت را مرزی نیست ، یقین دارم فرشته ای قبل از آفرینشت قلبت را بوسیده .

غزل

مممنون ک سرزدی...

ستایش جووون

سلاااااااااااااام من برگشتممم.... اهههههه حیف[ناراحت][ناراحت] خدایی مفت خوری میکنه دیگه صبر کن پست جدیدمو بذارم میگم چرا

سربازولایت

سلام ساعت ها کنار گل می نشست .. لمس می کرد .. ناز می کرد و حرف می زد ! او که مربی نظامی بود این روحیه برایش عجیب بود ..

گپ و گفت

تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است ... تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد ... دست نوازش بر سر ميخك هايي خـواهي كـشيد كـه بـاد كـمرشان را خـم كـرده اسـت .... تـو حـتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد .... تـو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد... تـو مـي آيي اي پــسر فـاطمه ،يـوسف زهـرا يـا مـهدي. بـه امـيد آن روز صبوری خرج میکنم ... ولی کافی نیست ... من هم وظیفه ای دارم ... منتظر بودن فقط انتظار نیست ... به من یاد بده لایق انتظارت باشم ... تا دیر نشده الفبای انتظارت را به من بیاموز ... ظهورت نزدیک است ... ***پیشاپیش میلاد نور مبارک*** **التماس دعا**