این روزها...

این روزها پرونده اعمال ما هستند

شب نامه های روز و ماه و سال ما هستند

تصویرهایی که در این مرداب می بینیم

ارواح سوت و کوری از جنجال ما هستند

این انتظاری که برای باغ، شیرین نیست

از تنبلی میوه های کال ما هستند

پرواز می خوانیم اما خواب می مانیم

این پیله های کور شرح حال ما هستند

گرچه به قدر آب!!! دنبالش نمی گردیم

اما دو چشم خیس او دنبال ما هستند

باید زمستان را صبوری کرد و رد شد

حالا که نرگس های فردا مال ما هستند

برای معشوقی که

در انتظار عاشقان بی وفایش

خون میگرید...

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

ببخشید یادم رفت[گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم به شما(به تعداد کسانی که نظر گذاشته اند)

نرگس

سلام عزیزم خدایی این شعر از کی بود؟ اگه خودتی باید بگم ای ول دمت گرم

نرگس

راستی یه چیزی وبت هم با حاله فقط در حد 1 ژیشنهاد میگم : از اونجایی که ما آدما دیگه حال و حوصله یعنی در اصل قهم درک مطالب طولانی و نداریم بهتر میشه که هدف سخنان شیرینت رو کوتاه و مختصر و مفید بیان کنی اصلا به من چه چقدر حرف میزنم نه؟ یا علی موفق باشی

سعیدی راد

سلام. استفاده از مطالب بانک اشعار مهدوی نیاز به کسب اجازه ندارد. http://313yaar.persianblog.ir/

احمد

سلام.وبلاگ جالبی داری. خوشحال میشم به منم سربزنی زندگی کوچه باران زده ایست باید ازکوچه گذشت وبه هنگام عبورباوضوبایدرفت

نفس

ببین من راجع به مذهب صحبت کردم و اگه دقت کرده باشی تو اون پست اشاره کردم که انسانیت واقعا مهمه چه از راه دینداری بدست بیاد چه از هر روش دیگه.بنابراین ما حق نداریم اگر کسی به وجود خدا هم ایمان نداره خودمونو برتر از اون بدونیم و اونو منحرف و مخرب بنامیم.اما مسلما جایی که کسی انسانیتو زیر پا میذاره و خلاف اون عمل می کنه و یا نادیدش می گیره باید و باید باهاش مخالفت بشه چه اینکه دین دار باشه چه بی دین.تو فکر می کنی من به عقاید مذهبی تو بی احترامی کردم؟یا اومدم تو وبت و تورو به خاطر عقاید مذهبیت احمق خطاب کردم؟تا جایی که یادمه من هیچ وقت چنین کاری نکردم و با عقاید مذهبی تو هیچ مشکلی ندارم.

احمد

سلام بااجازت تورو درجمع دوستانم اضافه کردم حسش بود توهم اینکاروبکن [لبخند]

زمستان

شعر برف از احمد شاملو: برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام پاكی آوردی ای امید سپید همه آلودگی‌ست این ایام راه شومی‌ست می زند مطرب تلخواری‌ست می چكد در جام اشكواری‌ست می كشد لبخند ننگواری‌ست می تراشد نام مرغ شادی به دامگاه آمد به زمانی كه برگسیخته دام ره به هموار جای دشت افتاد ای دریغا كه برنیاید گام کام ما حاصل آن زمان آمد که طمع برگرفته‌ایم از کام خامسوزیم الغرض بدرود تو فرود آی برف تازه سلام!

رهرو

باید زمستان را صبوری کرد و رد شد حالا که نرگس های فردا مال ما هستند[گل] ممنون از حضورتان[گل]

آراس

سلام ممنونم بهم سر زدین شعرتون هم خیلی زیبا بود حتما دو باره بر می گردم[ابرو][قلب][نیشخند]