یک زخم همیشگی

بی مقدمه...

من همیشه از بچگی دوستای زیادی داشتم و ازینکه دور و ورم شلوغ بود لذت میبردم و یه جور حس اعتماد به نفس بهم دست میداد! خداییش خاطرات شیرین و دوست داشتنی از همشون دارم.اما وقتی اونا بزرگتر شدن همه ازین رو به اون رو شدن...انگار با وارد شدن به دوران نوجوانی نامردی و بی معرفتی جزء خصلتشون شد. یه روز باهاشون میخندیدیم و روز دیگه... ازینکه گاهی وقتا رفقام اونقدر نسبت به من و نه فقط من، بلکه دوستای دیگشون بی تفاوت میشدن وعین کوه یخ با آدم برخورد میکردن داغون میشدم، اما سریع خودمو گول میزدم و واسه رفتاراشون دلیل قانع کننده ای می تراشیدم و خیلی سریع همه چیو فراموش میکردم. اما همه اینها به کنار...بی تفاوت بودن رو میشه با بی تفاوتی و نامهربونی رو میشه با مهربونی بیخیال شد.ولی نامردی رو،از پشت خنجر زدن رو،چند رو بودن رو چه طوری میشه ندیده گرفت؟!اون دوستای دوران دبستان و راهنمایی هرچه بودن ظاهرشونم همون طوری بود... آدم حساب کار دستش میومد ولی الان بعضی ها... یه خاطره ای تو ذهنم به جا گذاشتن که نمی دونم با چی پاکشون کنم! یه تجربه تلخ واسم مهیا کردن و خیلی راحت، حتی وقتی دستشون واسم رو شد حتی یه معذرت خواهی کوچیک نکردن.حتی طوری به من نگاه میکردن که انگار من گناهکار بودم و اونا بی گناه. نمیدونم کسایی رو که جزء بازیگران این داستان بودن چه طوری ببخشم...البته مقصر اصلی خودم بودم.شاید این خود منم که مستحق مجازات باشم.شاید چون خودم دوست نامردی هستم دوستام رو اینطوری میبینم...شاید...شاید...شاید...

/ 1 نظر / 6 بازدید
نفس

سلام عزیزم ،غصه نخور به نظرم نباید به هر کسی اعتماد کرد.آدم یکی دو تا دوست فاب داره فقط از اونا توقع داره بقیه اصلا.فقط باید باهاشون خوش بود اما بهشون رو نداد ،سواری نداد که پررو بشن. اگه اشکالی نداشته باشه لینکت می کنم[قلب]