یاد روزهای به یاد ماندنی...

یادش بخیر وقتی مدرسه ای بودیم...هرسال همچین موقعی حال عجیبی داشتم...هم خوشحال بودم هم غمگین...غمگین از اینکه تابستون با تمام کیف و حالش گذشت و خوشحال ازین که دوباره برو بچه ها رو میبینیم و کتابهای نو و تر و تازه رو باز میکردیم و شوق خوندنشون...ای خدا چقدر زود گذشت! 

خداروشکر که دوران کودکی و نوجوانیم بدون هیچ مشکل و بحران و با کلی خاطره ی خوش گذشت...حالا هم دعا میکنم که خدا انتهای جوونی و پایان عمرمون رو عاقبت به خیری قرار بده...

نمیدونم به کجا خواهم رسید...دقیقا عین سیبی هستم که انداختنش بالا و  هی چرخ میزنه و همینطور پایین میاد...واقعا تکلیفم معلوم نیست...

خیلی خوابم میاد...چند روزه که صبح ساعت 9 میرم مسجد و  9 شب میام خونه...ولی خسته نیستم...بی حال نیستم...اتفاقا با اینکه گیج خوابم شادم...ازینکه وقتمو برای یک هدف آرمانی گذاشتم خوشحالم...ازینکه اهدافم مثل بقیه دخترها و خانما نیست تو پوست خودم نمیگنجم... خدا رو شکر میکنم که دغدغه هام عوامانه نیست...

واقعا محتاج دعای خیر شما دوستان هستم...مخصوصا بعضی ها که عازم مشهدن...برام دعا کنید که خدا بهم توان بده تا بتونم از پس خودم و کارام بربیام...

باورتون میشه؟!نصف سال رفت!!!!!!!!!!

/ 2 نظر / 15 بازدید
محمدعلی

قدر خودتون رو، این لحظات رو و این خستگی و کم خوابی ها و این دغدغه ها رو بدونید، بهتون حسودی می کنم و آرزو داشتم زمان برای من بر می گشت عقب، درست تو لحظاتی شبیه این لحظاتی که الان توش هستید. التماس دعا

احسان ریوا

ماهارا باید ول کنن وسط کاری که اسلام ازمون انتظار داره تا جوونیم باید رسمون کشیده بشه تو راه دین