بی بازگشت...(6)

دیگر همه چیزتمام شده بود.همه چیز....

دیگر باید حقیقت تلخی را می پذیرفتم.مردن و دفن شدن زیر خروارها خاک.

سرما تا عمق جانم نفوذ کرده بود.هنوز صدای گریه ها را میشنیدم.صدای صوت محزون مداح را میشنیدم.صدای بیل را که با تمام قدرت با سر در خاک ها هجوم میبرد و به نرمی آنها را بر گور میریخت.این را پذیرفتم که مرده ام. بلاخره نوبت من هم رسید. چقدر زووود! چقدر زود نوبت من شد!

من احمق فکر میکردم حالا حالاها فرصت دارم...آن قدر وقت دارم که برای کارهایم عجله نکنم ...خیلی برای رسیدن به مقاصدم به خودم زحمت ندهم...

اما حالا...

باید منتظر میماندم تا ببینم به کجا میرسم.

وقتی به خودم آمدم دیگر صدای مداح به گوشم نمیرسید.صداهای همهمه ها و زاری ها دورتر میشد.کم کم داشتم سکوت عجیبی را حس میکردم.همه داشتند مرا تنها میگذاشتند.وحشتی که در وجودم رخنه کرده بود چند برابر شد. صدایشان کردم:

مامان...مامان...نری...منو اینجا تنها نذارید...بابا...بابایی...من میترسم...بچه ها...تو رو خدا منو با خودتون ببرید...

هیچ کس جوابی نداد...هیچ کس برنگشت...خواستم بلند شوم و از آنجا فرار کنم.اما چنان سرم به سنگها کوبیده شد که از درد نعره زدم.

دیگر هیچ راهی نبود.من بودم و من...

سکوت با خنجرش دلم را پاره پاره میکرد.دیوانه وار میلرزیدم...نمیدانستم این لرزش از سرما بود یا از وحشت...

لحظه ای بعد لرزشی شدیدتر را با خودم حس کردم...اما...اما این من نبودم که میلرزیدم...دیوارها و خاک ها بودند که تکان میخوردند!

یعنی زلزله آمده بود؟!...

تکان ها هر لحظه شدیدتر میشد و صداهای مهیبی به گوش میرسید.اتفاقی بود فراتر از یک زمین لرزه. فریاد میزدم...

با وجودم زمزمه کردم: بدبخت،اینها همان دو فرشته اند...نکیر و منکر...همان دو ملک ترسناک...خدا به دادت برسد.

ادامه دارد

.............................................................................................

پی نوشت:

_این روزها اضطراب وحشتناکی مثل کنه چسبیده بهم...اونقدر شدیده که حس میکنم سوزن بزرگی رو هی تو قلبم فرو میکنن...انگار قلبم ورم کرده...گاهی اونقدر دردش شدید میشه که میزنه به دست و کتف و قفسه سینم...یه چند روزه حواسپرتی هم گرفتم. میترسم اثرات همون اضطراب باشه. در کل حالم خیلیییی بده.

_واسم خیلی دعا کنید...مسئولیت یه کار بزرگ و سنگین رو به عهده گرفتم...مثلا دوستا هم کنارم هستن ولی بود و نبودشون غیر یکی دو نفر واسم فرقی نمیکنه...اگه از پسش برنیام و جور نشه...خیلی بد میشه...خیلی...

_ای خدااااا...همه این سختی هارو  فقط واسه خاطر تو و رفقات دارم تحمل میکنما...

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ر - خ

سلام وبلاگتان رامرور نمودم تشگر زحمت کشیده ای من که کلی از منابعش رانام بدم وکلی هم نزد من است که که نام نبردم منظوز شما رادرست نقهمیدم باید روشنتربگی ولی اگرهدف استفاده ازان اطلاع رسانی به جامعه شناخت واطاعت پذیریازاقا ومولامان گوش بزنگ کردن درخصوص خیلی نزدیک ظهورو0000باشد هرچه بخواهی بامخارج وایاب وذهاب خودم بزات تهیه میکنم ارادتمند ئ خ

سارا

سلام.وب خوبی داری.لطفا به وب من یه سری بزن. اگه خوشت اومد بلینکش وخبر بده تا لینکت کنم. soosool.persianblog.ir

ر - خ

سلام دوست گرامی ضمن تقدیر وتشکر خدمتتان عرض کنم که این مطالب برای اولین بار دارد صحبتش میشود انهم میگویند چرا اول اجازه نگرفتی ومنتشرکردی سی سال کاروتحقیق شده چند صدجلد کتاب خوانده شده تااین احادیس ردیف شده پوسترکه ندارد بایدخودت درست کنی اگر سوالی سندی منبعی مدرکی خواستی مادر خدمت هستیم باتشکرمجدد ر خ

قلم دوش

این داستان وحشتناکت کی تموم می شه؟ از این حالتا که گفتی واسه منم پیش اومده. گاهی بیدلیل می ترسم. قلب درد می گیرم. ولی همهش مال همون اضطرابه. اما حل میشه واسه خدا هر کاری بکنی بی نتیجه نمی مونه

مسعود

با عرض سلام به دوستان عزیزم پس چی شد مگه نگفتی تو وب بساز ما هر روز می یایم بت سر میزنیم پس چی شد پارسال دوست امسال هی چی منتظر پیام های گرم شما هستم

قلم دوش

بروزم. بیا به خاطراتم. یه پست باحال دارم